گزارش هفته....

درخواست حذف این مطلب



ـ هفته پیش، بالا ه همت و روی لپ تاپ، شروع به پا ازی چند هزارتا ایمیل که روی جی میلم جمع شدن و گوشی رو سنگین میکنن. ایمیل از روزهای دور، تا همین هفته پیش. بعضی ها رو خیلی گذری باز . از یامیل های فورورادی که بهتره نگم! اون موقع که وا.یبر و تلگر.ام نبودند و عمس ها و متن های جالب، از این ایمیل به اون ایمیل فوروارد می شد! بعد هم ایمیل های شرکت جان قدیمی، یا حتی قبلتر از اون، فورورادی های همسرجان سابق و .....  بعد یادم رفته بود که ایمیل های ارسالی رو هم سر و سامون بدم و پاک کنم. امروز رفتم سراغ اون ایمیل های قدیمی تر؛ از ارسال رزومه برای استخدام تا مهمانی دوستان وبلاگی و ایمیل های هماهنگیش؛ از ع های ارسالی وطن برای خواهران غریب، تا ایمیل دستنوشته های نسبتاً عاشقانه سالهای خیلی خیلی دور، برای همسرجان سابق که در کمال بی رحمی، همه اش رو شیفت دیلیت و ......

ـ پدر جان مشغول ادامه درمان هستند. روحیه شون خوبه و حال عمومی هم بد نیست. برای جوابگویی به درمان هم توکلمان  به خداست....

ـ از وقتی بالا ه چادر رو کاملاً کنار گذاشتم و حتی برای اطمینان و مواقع احتمالی هم توی ماشین همراهم نمی برم، یک جور خاصی احساس راحتی می کنم؛ خصوصاً با دیدن این همه های عجیب و غریب از رفتارهای نه چندان جالب برخی خانمها. یکیش دیروز برای خودم اتفاق افتاد: با مادر جان توی اتوبوس بودیم تا بریم جمهو.ری و براش گوشی ب یم. آقای جوان از لخش خلوت مردانه، خانمی ـ که شدیداً شبیه خودش هست  و به نظر خواهرش میاد ـ  رو صدا می کنه که بره اون سمت و پیشش بشینه. بعد خانم مسن چادری این سمت، شروع کرده بلند بند دلسوزی برای مردهای این دور و زمانه که یک عده پیرزن عجوزه، دارن خودشون رو بهشون می چسبونن. حالا اولا که دختر بیچاره نه سن و سال زیادی داشت، نه ظاهر عجیب و آن چنانی. بعد هم اصلاً شما دقیقاً چه کاره اید که باید اظهار نظر کنید؟! آخه ما کی قراره یاد بگیریم به کار دیگران کاری نداشته باشیم؟ کی می خواهسم بفهمیم اعتقادات مذهبی ما هیچ برتری نسبت به اطرافیانمون ایجاد نمی کنه؟...

ـ تلفن از داخلی ساختمون زنگ میخوره و همکار خدماتی طبقه چهار، یک سری سوالات عجیب و غریب می پرسه. خلاصه اش این میشه که آقای فلانی از همکاران قدیمی سراغ ی همنام من رو گرفتند و میخواستند بدونن من ایشون رو میشناسم یا نه. فکر می کنم مدیر قدیم سالهای دور با همسر سابق باشه و با اندکی احتیاط و این که اگر از فلانی پرسید چی بگم و .... راهی میشم و البته تعجب از این که بالا ه ایشون هم از فلانی، شدن فلانی. با راهنمایی همکار خدماتی راهی اتاق آقای فلانی میشم که ظاهراً تازگی ها به جمع مشاوران مدیرعامل مجموعه اضافه شدن. با دیدنشون یک دفعه می بینم همکار قدیمی سالهای کمتر دور هستند. مهنس فلانی، پسر مدیر بزرگ که شنیده بودم شدن. البته اسمشون اندک تفاوتی با مدیر خیلی قدیم داشت و همکار خدماتی، اسم درستشون رو نگفته بودند. با کلی هیجان به حال و احوال می نشینیم. مطمینم که خودش اصلاً من رو یادش نمی اومده و الان تازه با دیدن چهره، فهمیده که کی هستم! حق با من هست و توضیح میده که فلانی از همکاران قدیم رو دیده و وقتی گفته اینجا، ایشون هم اسم من رو آوردن که از بچه های قدیم توی اون شرکت هستند. حرف میزنه و از تجربیات و جا به جایی هاش میگه تا الان که تحت عنوان نام و با کللللی سابقه کار؛ شدن از مشاوران.... با آروز موفقیت و سلام رسوندن به پدر بزرگوار و همکاری بیشتر در مجموعه فعلی، راهی طبقه خودمون میشم و با خودم مرور می کنم: آقای فلانی، پسر فلان هیات مدیره و مدیر عامل یکی از  مجموعه ها که همیشه خدا پشت میز خواب بود یا مشغول بازی با گوشی  و عنوان مدیر فلان رو داشت و هیچ وقت خدا در هیچ کاری حتی به اندازه کارشناس همون واحد هم اطلاعات نداشت. بعد  از عوض شدن صاحبان شرکت و رفتشنون، گفتیم که الان همه جا به عنوان رزومه کاری، میگن من سالها مدیر فلان مجموعه بودم و به اتکاری به اون چه موقعیتی داشته باشن! دقیقاً همون بوده و بر مبنای همون ارتباطات و رزومه پر بار (!!) چند جای دیگه مدیر و بعد هم قعدتاً با بورس یا هزینه شخصی کدرک ارشد و ا گرفتن و ...... و غیر از این نیست داستان ژن های خوب و مدیران موروثی کار نابلد  و .....

ـ از اوضاع کاری هم بگم که فعلاً خوب هست خدا رو شکر. مسائل معمول و بی ثباتی قوانین و نرخ ارز و ... و به تبع مشکلاتش همچنان ادامه داره، اما با حمایت معاونت محترم، بالا ه بعد از یک سال و نیم حکم قول داده شده صادر شد و فعلاً  اوضاع اعصاب در آرامش.... توکل بر خدا


ـ و اما بعد..... خانم نویسنده جان دوباره نوشتن داستان آفر.ید رو در کانالش شروع کرده و هوای عاشقی های من تکرار میشه. دو سال پیش با دخترک عاشق پیشه داستان همذات یا شاید هم همزاد پنداری فراوان داشتم و از لحظات عشق و انتظارش، سرشار از حس شدم. بعد هم که ماجرای "تو" پیش آمد و حس خوبِ  بودن و دوست داشتنت..... حالا درسته که عاقبت اون حس به جایی نرسید؛ اما نه تنها در زمان خودش، حال خوبی برام داشت، که بهم ثابت کرد قلب ش ته من دوباره میتونه عشق رو لمس و تجربه کنه و همین یک دنیا برام ارزشمنده و بابتش از "تو" ممنونم، حتی اگر هیچ جایی توی امروز و فردای هم نداشته باشیم....  و حالا خوندن دوباره داستان و ....

ـ نداریم. یعنی داشتیم، اما تموم شد!