از هر دری، سخنی...

درخواست حذف این مطلب


- وضعیت بابا، چندان مطلوب نیست. یعنی حال عمومی و روحیه اش خوبه، اما این که با این همه ضعف، همچنان به شیمی درمانی ادامه میده یک طرف، عصبی و پر استرس بودن و دائم بهانه گیری و بحث الکی و دعوا سر هرچیزی، کلافه مون کرده. این وسط بیشتر از همه نگران مامان جان هستم. حالا  می دونیم بودن این سلولهای لعنتی، یعنی چی و خودمون این همه ضعف رو می بینیم؛ اما وقتی ی به رومون میاره که چقدر اوضاع ابه و بابا ضعیف شده؛ حال آدم رو خیلی اب می کنه .....

- به بهانه علاقه خواهرجان به شاتوت و مرتب براش یدن، انگار این میوه رو تازه کشفش . چه لذت عجیبی داره خوردنش. یاد شرکت جان قبلی و اون درخت های شاتوتش به خیر که گاهی چیدن و خوردن پای درخت چند تا دونه اش، قسمت ما هم می شد ....

- آ ین است که خواهرجان تهرانه و سر صبح، به پیاده روی توی پردیسان میگذره. یادم میاد آ ین باری که برای قدم زدن اونجا رفتم، با "تو" بود؛ اما یادم نیست ماه رمضان پارسال بود یا شهریور ماه. نمیدونم حافظه ام ضعیف شده،  یا خاطرات "تو" اونقدر برام بی اهمیت شدن که از یادم برن....

- یک زمانی، یعنی تا همین چند وقت پیش، عاشق بودن ؛ یکی ز اولویت های زندگیم بود. برام مهم بود ی باشه که بتونم دوستش داشته باشم و کنارش آرامش رو تجربه کنم، ی که با بودنش، مجبور به تحمل تنهایی نباشم. اما الان مدتیه که دیگه واقعا چیزی دلم نمیخواد. سِر شدم انگار. نه تنها دلم نمیخواد ی کنارم باشه، که حتی تصور عشق هم نمی کنم. اوضاع نابسامان م.مل.کت و این همه ابهام و نا امیدی، توش بی تاثیر نبوده به نظرم. اما حس روزهای سخت پیش رو به خاطر بیماری پدر و دست تنهایی و نگرانی مادر، بیشتر من رو ازنیاز به یک همراه، دور کرده. فکر میکنم اگر ی باشه، نمیتونم موقع نیاز؛ به اندازه کافی در کنار خانواده باشم.  انگار دلم هم باهام همراه شده و واقعاً چیزی نمیخواد...

- در عوضش، این روزها مثل خیلی قبل تر، چسبیدم به کار و تمام فکر و ذکر و وقتم، مشغله  کار هست. از اون طرف هم ارتباطات دوستانه رو قوی و از هر فرصتی، برای یک قرار دوستانه  - خصوصا توی پارک  - نهایت استفاده رو می کنم.

- چقدر خوبه که این روزها، "دوست عزیز" این همه حضور داره. حتی اگر با پیگیری های کاری پی در پی و تکراری، کلافه ام کنه و تهدید به بلاک شدن بشه. حضورش خیلی خوبه، خصوصا این همه انرژیش و البته راحتی صمیمانه اش، وقتی میاد پیشم و آمار قطعات و م ومات رو میخواد.....

- خیلی دلم میخواد بنویسم. حسرت میخورم کاش مثل قدیمها میتونستم ساعتها و بی وقفه، هر چی توی قلب و فکرمه؛ ر قالب کلمات بیارم و بریزم توی وبلاگ. اما واقعا نمیتونم. بزرگترین ظلم به وبلاگ نویسی من، توی دو مرحله اتفاق افتاد. اول نابودی بلا.گفا و از دست رفتن اون همه آرشیو و بی اعتما ، دوم اومدن گوشی های هوشمند و فاصله های طولانی روشن شدن لپ تاپ. اصلا  از وقتی انگشتهام نتونستن همه حرفها رو تق و تق بزنن روی کیبر و تبدیل به کلمات بشن؛ دیگه حرف/ گله/ امید/ غم  و ..... تبدیل به کلمه نشدن که با پای خودشون، بیان توی وبلاگ....


* خالق بزرگوار و مهربان، سلامتی همه بیماران و عاقبت به خیری همه مردمان رو از تو میخوام، بیشتر از همیشه برای پدر جان. و البته که ازت میخوام بیشتر از همیشه، مامان رو در آغوش خودت بگیر و بهش سلامتی و صبوری و طاقت بده ....