به وقت این روزها....

درخواست حذف این مطلب



- روزها تند و تند دارن میگذرن. اول هفته، چشم به تعطیلات آ هفته دارم. نمیفهمم صبح چطور به غروب و شنبه چطوری به چهارشنبه می رسه. برای آ رهفته هزارتا فکر می کنم. از تمیزی اساسی خونه تا گشت و گذار و کتاب و .... آ ش به هیچکدوم نرسیده،  منتظرم صبح شنبه بشه و بر به جایی که فکر می کنم مفیدترم.

- دو سه هفته پیش پستی رو شروع و نیمه ماره موند. نمیخوام تاریخش دست بخوره و کامل هم نشده. بعد همینطور مونده و پست بعدی رو هم نمیتونم بنویسم!

- برای کمک به یک پایان نامه، توی تظرسنجی اینترنتی شرکت . درباره خانمهایی بود که جدا شدن. تمام مدتی که داشتم سوالها رو جواب نی دادم، با خودم فکر می که توی فاصله دو سه سال بعد از ج ، مطمینا جوابهام با الان خیلی متفاوت هست. چه از تظر احساسی و چه فمر به آینده یا حتی نگاه به گذشته زندگی مشنرک. هیچ جایی هم نبود که برای اون دانشجوی بنده خدا یادداشت بذارم که لااقل بعدذاززسوالهای عمونی دررمورد سن و تحصیلات، می پرسیدی که چندسال از جداشدن گذشته. به نظرم کلی از اعتبا اسخ ها، دقیقا به همین موضوع برمی گرده و میتونه باعث تناقض شدید توی جوابها بشه.

- عوارض بالاتر رفتن سن رو حس می کنم: نور کم واقعا بیناییم رو تحت تاثیر قرار میده. از اون طرف همه اش دنبال بزرگ صفحه و بزرگتر خوندن و دیدن نوشته هام!

- ماشین جدید و ضبط سالم و پر امکانات، باعث شده دوباره مسیر رو به شنیدن بگذرونم. اما تجربه خوبی نبوده برام. آهنک های زیادی شاد، میرن روی مغزم و تا چند ساعت همه اش توی گوشم زنگ میزنن. آهنگ های قدیمی هم  یا می برن  به خاطرات، یارسر از حسی در میارم که پر از غم و ناراحتیه و تنها چیزیه که این روزها واقعا بهش نیازی ندارم. موسیقی بی کلام هم خوابم میاره!!

- بر خلاف قدیمها، اصلا تنهایی نمیاونم جایی برم. کوه که پیشکش؛ حتی تیاتر هم دیگه تنهایی حوصله ام نمیاد. از اون طرف از هر قرار و دیدار دوستانه ای استقبال می کنم. هرجور شده و حتی با کلی تاخیر، خودم رو سر قرار می رسونم و سعی می کنم زمانی که اونجا هستم، کمترربه چیز دیگه ای فکر کنم. حالا این قرار، از تنوع خوبی هم برخورداره! فرق نمی کنه دوستان قدیم مدرسه باشن یا دوست جان جانها. دوستان گروه خانم نویسنده باشند یا همکاران قدیم. از هر دیداری استقبال می کنم. ( رافی بانو. بتونم از سر کار زود بزنم بیرون؛ حتما میام پیشت). و البته که اینها غالبا شامل مهمونی توی خونه نمیشه و همه اش تپی پارک و کافی شاپ و رستوران هست یا حتی نمایشگاه! البته به جز خونه همکارجان به سر برنده در مرخصی زایمان.

- از اوضاع این خاک هم که بهتره چیزی نگم و فقط دست به دعا ببریم به امید معجزه ای که سامانمان بده. البته که از خونسرذی خودم متعجبم! اما میدونم وقتی جایی شرایطی پیش میاد که هیچ کاری از دست آدم برنمیاد، بهتره به هیچ چیزی فکر نکنه و خودش رو از خبرهای  بد و تحلیلهای عجیب و غریب دور نگه داره و مراقب سلامتی و اعصابش باشه تا لااقل وسط این همه کمبود، هزینه بیماری و معضل نبودن دارو بهش اضافه نشه!

- بدجوری معتاد تل.گرام شدم. بدون شرکت در بحث های ساعت گذشته، شب که می رسم تک تک پیغامهای صبح تا اون موقع رو میخونم. میدونم اعتیاده، اما نمیتونم ترکش کنم!

- تاریخ رو که نگاه ؛ رسیدم به روز  اولین دیدار و البته تبریک تولد پسر "تو". نمیدونم چه تاثیری روی روح و روان من داشتی که از ذهنم پاک نمیشی. اما مطمینم اگر اندکی ازبار احساسی داستان کم می و عقلانیت یا منطق رو جدی می گرفتم، همون دیدار اول کافی بود برای فهمیدن این همه فاصله و نیازی به کشوندن دل، تا ی ال بعدش نبود. آخه کی میتونه برای اولین دیدار یک خانم محترم، ساعت هفت شب بهش زنگ بزنه و برای یک ساعت بعد توی یکی از شلوغترین پارکهای تهران دعوتش کنه برای صحبت جدی؟.... هرچند که در نهایت؛ از تجربه ای که بود؛ پشیمون نیستم.

- حدود یک سال از وقتی غیر رسمی و پراکنده چادر سر ن میگذره. چند ماهی هم از وقتی که کامل کنار گذاشتمش. با همه احترامی که برای عقاید اون موقع خودم و البته عزیزانی که به حرف دلشون چادر دارن قایل هستم، اما واقعا باور نمی کنم که چطور بیست و یک سال تمام، چادر سرم می . از سختی اطوکاری تا روی سر نگه داشتن و جمع و جور ش و .... جالبتر این که نگاه و رفتار غالب خانمهای چادری رو با بقیه که می بینم، واقعا حالم بد میشه. به خیلی از بقیه؛ حق میدم اگر که حس خوبی نسبت به من و چادرم نداشتند، وقتی بیشتر چادری ها؛ این طور با نفرت و تحقیرآمیز با بقیه برخورد میکنن. البته اساسا نگاه بالا به پایینی که متاسفانه غالب مذهبی ها و معتقدهای ما به سایر مردم و به قول خودشون بی دین ها دارن رو نه درک می کنم، نه تایید.....

- بس نیست؟! بعد از این همه مدت طولانی ننوشتن، زیادی پرت و پلا نشد؟!..

- راستی: تبلیغات جشنواره تولید کتابهای صوتی امسال، هیچ حسی در من ایحاد نکرد. حیف از استعدادم!


# خدای مهربان، دعایم همچنان سلامتی  بیماران و عزیزان است، بیشتر از همیشه پدر و مادر و خواهرجانها و البته صلح و آرامش و رفاه مردمان سرزمینم.....


پ.ن: داشتم حساب می که محرم از کی شروع میشه. رسیدم به این که امشب دقیقا دو شب مانده به محرم. معادل ۹ بهمن ۸۴ که دوباره عقد کردیم. ( نزدیک به تاریخ اولین بار که ۲۴ شهریور ۷۹ بود). جالبه که دیگه خیلی چیزها یادم نمیاد. واقعا از اون حساسیت روی تاریخ ها، افتادم یا رسیدم به سنی که حافظه کمتر یاری می کنه؟....

... سکوت و آرامش صبح رو دوست دارم، وقتی که هیچ ی نیست و فقط صدای پرنده هست.  اگر گیج خواب نباشم البته!