دل نازکی که من باشم....

درخواست حذف این مطلب


- از صبح میخواستم برم پیشش و حضوری تولدش رو تبریک بگم. فرصت نشد. بالا ه سر ظهر زنگ زدم. هنوز حرفم تموم نشده، شروع میکنه و قربون صدقه رفتن که تو چقدر خوبی و چطور همه خوبی ها توی یک آدم جمع شده و کاش توی چند نفر تقسیم بودی و ....، با تعجب میگم که کار خاصی ن و باید زودتر از این میگفتم. میگه سومین نفری هستی که تبریک گفتی: فقط ماماتم و همسرم؛ دقیقا مثل خانواده بهم..... بغض می کنم و حالم حس گرفته میشه که چطور میتونیم ساده ترین خوبی ها  رو از هم دریغ کنیم....

- بی مقدمه اس ام اس میزنه که دلم برای شرکت تنگ شده. جواب میدم شرکت هم دلش برای تو تنگ شده و احوالپرسی میکنم. در جوابم  اس ام اس میزنه: دلم بغلتون رو میخواد، و من ناخودآگاه اشکم سرازیر میشه ....

- سه ماه هست که رفته و جز دو باری که توی چت تصویری مشترک با بقیه باهاش حرف زدم، ارتباطی باهاش نداشتم. بالا ه میرم براش پیغام احوالپرسی میذارم و میگم که جاش خالیه. اونقدر خوشحال میشه از پیغامم، که تا خود شب؛ ی ره برام پیغام میذاره و تند تند همه چیز رو تعریف می کنه...،

- بعد از ترافیک طولانی  و سردرگمی توی اون بیمارستان بی سامان، بالا ه در آ ین لحظات ملاقات، می رسم به دیدن مریض. بالای سررمریضی  که لوله تنفسی داره و فقط میتونه لب بزنه، فقط اشک می ریزم و بهش میگم زودتر خوب بشو و فقط خود خدا میدونه که چه معحزه ای کرد برامون، با دوباره برگردوندنش، خواهرم به عنوان دوست نزدیک از راه دور، چی کشید توی این مدت از نگرانیش؛ خانواده اش که جای خود....


پ.ن. به تو: چند روز هست که توی سرم می چرخه کارت و آدرس اون داروخانه رو برات بفرستم. شاید برای داروهای فرزند عزیز، به دردت بخوره. اما همش فکر می کنم بعد ازاین همه مدت، باعث مزاحمت نشم. اگر به نظرتون لازم هست، بفرستمش.