گزارش هفتگی

درخواست حذف این مطلب


خب، دیروز بعد قرار فصلی با دوستان مدرسه، همینطور بی برنامه پیشنهاد گشتن رو به آرزو جانم دادم و در راستای تهران گردی، سر از بوستان نهج البلاغه در آوردیم. از زیبایی های بهار توی این خاک، هرچی گفته بشه کم هست و چهار ساعت قدم زدن در پارکی که اطراف بستر رودخانه فرحزاد (یا پونک) درست شده و زیبایی گلهای این پارک، نا کافی. روی شیب بوته های آبشار طلا و یاس و نسترن و چند مدل دیگه گل، حس بزرگ و پر گل شدند. و باغچه ها پر رز و بنفشه و ... زیبایی پارک و لطافت هوا و تونل جالب زیر اتوبان همت برای اتصال دو قسمت پارک یک طرف، حرف زدن و حرف زدن با دوست چندین ساله، یک طرف .... و این طور شد که در سونین هفته بهار، سومین پیاده گردی با آرزو جانم رقم خورد تا برای همه تتشهای کاری و غیر کاری هفته پیش رو، روحیه داشته باشم.

پ.ن: تا می فهمند ما برنامه پیاده گردی داشتیم، گله می کنند که به ما هم می گفتید و باهم می رفتیم و .... خب آخه وقتی برای قرارهای معمولی ثابت، باید پیغام و تلگرام و بحث و هماهنگی داشت و آ ش هم نصفشون پای برنامه، کنسل میکنن، ما چطور باید برنامه های سخت و بحث انگیز یا حتی یهویی رو با شما همراه بشیم؟!...



احتمال بارش باران اسیدی..

درخواست حذف این مطلب


صفحه شمس لنگرودی رو توی اینستا دنبال  میکنم و شعرهاش رو میخونم. از بازیگریش توی احتمال باران اسیدی و پخش هم خبرداشتم. چند وقت پیش، سی دی ش و هم گرفت و موند توی نوبت، تا شاید روزی حوصله ام گرفت و دیدمش.

فکر می کنم قبلا از علاقه فراوانم (!!) به تلویزیون و و رسانه های تصویری گفته بودم!  این که ندرتا پیش بیاد که ببینم. سالها هم هست که جز برنامه محبوبم، برنامه عروسکی کلاه قرمزی جان، چیزی رو تعقیب ن . ( راستی سلام و ارادت ویژه حضور "تو")

خلاصه صبح شنبه و حین اطوی کوه لباس ها، بالا ه سی دی مذکور رو گذاشتم توی دستگاه پخش و دیدنش..

خوب و قابل تامل بود، اون هم از معضلی که شاید این روزها بیش از هر وقت دیگه ای ذهنم رو درگیر خودش کرده: تنهایی و تنهایی؛ توی روزهای بعد بازنشستگی که هیچ انگیزه و امیدی برای گذراندن روزها نیست، و البته پول فراوان هم نیست برای گشت و گذار و سفر. انگار واقعیت داده بود به ترس و دغدغه من از فرداهای تنهایی......


پ.ن بی ربط: هوس کامکوات کرده بودم، یدم و حالا موندم با این همه تلخی، چطور قورتش بدم!

پ.ن: خب بله. آدم خوب نیست تنها بمونه. لازمه که همدم و همراه داشته باشه. توی روزگار بی کاری، همدمی که آدم بتونه باهاش ساعتها حرف بزنه وهمراهش باشه، عین خود سلامتی، واجب و لازمه. اما خب دقیقا باید دقیقا چی کار کرد برای رفع تنهایی؟!  اونم مارگزیده ای چون من و آسایش زندگی مجردی تجربه کرده ای چون من؟!....



گزارش هفته....

درخواست حذف این مطلب



ـ هفته پیش، بالا ه همت و روی لپ تاپ، شروع به پا ازی چند هزارتا ایمیل که روی جی میلم جمع شدن و گوشی رو سنگین میکنن. ایمیل از روزهای دور، تا همین هفته پیش. بعضی ها رو خیلی گذری باز . از یامیل های فورورادی که بهتره نگم! اون موقع که وا.یبر و تلگر.ام نبودند و عمس ها و متن های جالب، از این ایمیل به اون ایمیل فوروارد می شد! بعد هم ایمیل های شرکت جان قدیمی، یا حتی قبلتر از اون، فورورادی های همسرجان سابق و .....  بعد یادم رفته بود که ایمیل های ارسالی رو هم سر و سامون بدم و پاک کنم. امروز رفتم سراغ اون ایمیل های قدیمی تر؛ از ارسال رزومه برای استخدام تا مهمانی دوستان وبلاگی و ایمیل های هماهنگیش؛ از ع های ارسالی وطن برای خواهران غریب، تا ایمیل دستنوشته های نسبتاً عاشقانه سالهای خیلی خیلی دور، برای همسرجان سابق که در کمال بی رحمی، همه اش رو شیفت دیلیت و ......

ـ پدر جان مشغول ادامه درمان هستند. روحیه شون خوبه و حال عمومی هم بد نیست. برای جوابگویی به درمان هم توکلمان  به خداست....

ـ از وقتی بالا ه چادر رو کاملاً کنار گذاشتم و حتی برای اطمینان و مواقع احتمالی هم توی ماشین همراهم نمی برم، یک جور خاصی احساس راحتی می کنم؛ خصوصاً با دیدن این همه های عجیب و غریب از رفتارهای نه چندان جالب برخی خانمها. یکیش دیروز برای خودم اتفاق افتاد: با مادر جان توی اتوبوس بودیم تا بریم جمهو.ری و براش گوشی ب یم. آقای جوان از لخش خلوت مردانه، خانمی ـ که شدیداً شبیه خودش هست  و به نظر خواهرش میاد ـ  رو صدا می کنه که بره اون سمت و پیشش بشینه. بعد خانم مسن چادری این سمت، شروع کرده بلند بند دلسوزی برای مردهای این دور و زمانه که یک عده پیرزن عجوزه، دارن خودشون رو بهشون می چسبونن. حالا اولا که دختر بیچاره نه سن و سال زیادی داشت، نه ظاهر عجیب و آن چنانی. بعد هم اصلاً شما دقیقاً چه کاره اید که باید اظهار نظر کنید؟! آخه ما کی قراره یاد بگیریم به کار دیگران کاری نداشته باشیم؟ کی می خواهسم بفهمیم اعتقادات مذهبی ما هیچ برتری نسبت به اطرافیانمون ایجاد نمی کنه؟...

ـ تلفن از داخلی ساختمون زنگ میخوره و همکار خدماتی طبقه چهار، یک سری سوالات عجیب و غریب می پرسه. خلاصه اش این میشه که آقای فلانی از همکاران قدیمی سراغ ی همنام من رو گرفتند و میخواستند بدونن من ایشون رو میشناسم یا نه. فکر می کنم مدیر قدیم سالهای دور با همسر سابق باشه و با اندکی احتیاط و این که اگر از فلانی پرسید چی بگم و .... راهی میشم و البته تعجب از این که بالا ه ایشون هم از فلانی، شدن فلانی. با راهنمایی همکار خدماتی راهی اتاق آقای فلانی میشم که ظاهراً تازگی ها به جمع مشاوران مدیرعامل مجموعه اضافه شدن. با دیدنشون یک دفعه می بینم همکار قدیمی سالهای کمتر دور هستند. مهنس فلانی، پسر مدیر بزرگ که شنیده بودم شدن. البته اسمشون اندک تفاوتی با مدیر خیلی قدیم داشت و همکار خدماتی، اسم درستشون رو نگفته بودند. با کلی هیجان به حال و احوال می نشینیم. مطمینم که خودش اصلاً من رو یادش نمی اومده و الان تازه با دیدن چهره، فهمیده که کی هستم! حق با من هست و توضیح میده که فلانی از همکاران قدیم رو دیده و وقتی گفته اینجا، ایشون هم اسم من رو آوردن که از بچه های قدیم توی اون شرکت هستند. حرف میزنه و از تجربیات و جا به جایی هاش میگه تا الان که تحت عنوان نام و با کللللی سابقه کار؛ شدن از مشاوران.... با آروز موفقیت و سلام رسوندن به پدر بزرگوار و همکاری بیشتر در مجموعه فعلی، راهی طبقه خودمون میشم و با خودم مرور می کنم: آقای فلانی، پسر فلان هیات مدیره و مدیر عامل یکی از  مجموعه ها که همیشه خدا پشت میز خواب بود یا مشغول بازی با گوشی  و عنوان مدیر فلان رو داشت و هیچ وقت خدا در هیچ کاری حتی به اندازه کارشناس همون واحد هم اطلاعات نداشت. بعد  از عوض شدن صاحبان شرکت و رفتشنون، گفتیم که الان همه جا به عنوان رزومه کاری، میگن من سالها مدیر فلان مجموعه بودم و به اتکاری به اون چه موقعیتی داشته باشن! دقیقاً همون بوده و بر مبنای همون ارتباطات و رزومه پر بار (!!) چند جای دیگه مدیر و بعد هم قعدتاً با بورس یا هزینه شخصی کدرک ارشد و ا گرفتن و ...... و غیر از این نیست داستان ژن های خوب و مدیران موروثی کار نابلد  و .....

ـ از اوضاع کاری هم بگم که فعلاً خوب هست خدا رو شکر. مسائل معمول و بی ثباتی قوانین و نرخ ارز و ... و به تبع مشکلاتش همچنان ادامه داره، اما با حمایت معاونت محترم، بالا ه بعد از یک سال و نیم حکم قول داده شده صادر شد و فعلاً  اوضاع اعصاب در آرامش.... توکل بر خدا


ـ و اما بعد..... خانم نویسنده جان دوباره نوشتن داستان آفر.ید رو در کانالش شروع کرده و هوای عاشقی های من تکرار میشه. دو سال پیش با دخترک عاشق پیشه داستان همذات یا شاید هم همزاد پنداری فراوان داشتم و از لحظات عشق و انتظارش، سرشار از حس شدم. بعد هم که ماجرای "تو" پیش آمد و حس خوبِ  بودن و دوست داشتنت..... حالا درسته که عاقبت اون حس به جایی نرسید؛ اما نه تنها در زمان خودش، حال خوبی برام داشت، که بهم ثابت کرد قلب ش ته من دوباره میتونه عشق رو لمس و تجربه کنه و همین یک دنیا برام ارزشمنده و بابتش از "تو" ممنونم، حتی اگر هیچ جایی توی امروز و فردای هم نداشته باشیم....  و حالا خوندن دوباره داستان و ....

ـ نداریم. یعنی داشتیم، اما تموم شد!




چرا؟....

درخواست حذف این مطلب

این نیز بگذرد...

درخواست حذف این مطلب


یک زمانی، وبلاگ خیلی رواج داشت. وبلاگهای خوب زیاد بودند و مطالب متنوع. خود من هم سر صبر و حوصله، طولانی می نوشتم. بیشترین وقت دنیای اینترنت، به جز مسایل مربوط به کار، توی وبلاگ ها میگذشت. صفحاتی که هر روز به روز می شدند، مطالب -حتی در حد زندگی روزمره آدمها- خوب و قوی نوشته می شد، کامنتها و تبادل نظرها، دوستانی که واقعی شده بودند.... های سال ۸۸، ما رو با گودر یا همون گوگل ریدر  آشنا کرده که فوق العاده بود: نیازی به هر بار آدرس دادن نداشت و همه صفحاتی که دوست داشتی جمع بودند و همه مطالب خوانده نشده جلوی چشمت. در کوتاهترین زمان، از همه خبردار می شدیم؛ که البته گاهی گوشه پایین صفحه، چت با گوگل تاک هم بود.  مهمترین ضربه به وبلاگ خوانی، حذف گوگل ریدر بود و مهمترین بلا برای وبلاگ نوشتن، از دسترس خارج شدن دو ماهه و خذف یک سال و نیم آرشیو و از سر گیری بدون هیچ توضیح و عذرخواهی! کلی نوشته و حس و خاطره از دست رفت؛ به علاوه یک عالمه ارتباط. کوچ من به بلاگ اسکای، اکرچه دیر؛ اما خوب بود، اما من دیگه هیچ وقت نتونستم با کی بورد، مثل سابق ارتباط برقرار کنم و حس ها ( و بعضا بغض و دردهام ) رو روی کلمات بریزم......


با اورکات، بعد سالها تونستم تعدادی از دوستان قدیم رو راحت تر پیدا کنم. با چند تا از دوستان نزدیک، ارتباط خوبی داشتم، اما ازدواج و مهاجرت و  تغییر آدرس، در کنار نبودن موبایل، باعث بی خبری از خیلی ها شده بود که توی اورکات پیداشون کردیم. بعد از اولین قرار توی فروردین ۸۴ با دوستان مدرسه، دیگه با تبادل شماره و راه اندازی وبلاگ گروهی، نیازی به اورکات نداشتیم! یعنی نه این که نیاز نباشه، اما منفعت اصلی از این نرم افزار و ارتباط، فراهم شده بود. فیل.تر که شد، یاهو ۳۶۰ و اون یکی گزاگ یا نمیدونم جی، دیگه نتونستن جاش رو بگیرن. با هم هیچ وقت ارتباط نگرفتم! فقط شد وسیله اشتراک گذاری ع قرارهای فصلی! .....


در برابر گوشی هوشمند و داشتن وایبر، خیلی مقاومت ، چون میدونستم چطور معتادش میشم! نهایت هم تبلت گرفتم که همیشه و همه جا، همراهم نباشه. اول وایبر و واتس اپ نصب شدند. چند ماه بعد تلگرام و یکی دیگه که حتی اسمش هم یادم نیست الان! دردسرهای خودش رو داشت: آدمهایی که به اندازه کافی باهاشون راحت نبودی و یکی یکی سراغت رو میگرفتن، دیدن ع هات یا خبر داشتن از این که کجایی یا کی آنلاین بودی و .... کم کم ابزارها بیشتر شد و امکان ازردسترس خارج بعضی از این اطلاعات و یک سال بعد که کوچ به تلگرام انجام شد، تازه فهمیدیم چه نعمتی هست آیدی داشتن و معلوم نبودن شماره تماس! اما خب امان از اون همه گروه بعضا کاری و اطلاعاتی و بعدترهم کانال که حافظه خور بودن و غیر قابل پاک شدن قبلی ها. اینستاگرام فرق داشت البته.ع گذاشتن و ع دیدن و کم کم تبدیل شدن به دفترچه خاطرات تصویری، دنیای خودش رو داشت که خدا رو شکر هنوز هم داره! اما این وسط یک چیزی از دست رفت. این که با احوالپرسی پای دنیای مجازی، هیچ وقت نمیشه حال واقعی طرف رو فهمید. منکر خیلی درد دل ها و سبک شدن ها با چت های دنیای مجازی، نیستم. اما غالبا؛ در عین هجوم خبرها، بی خبری بی داد میکنه. از روی ع دسته گل، هیچ ع نمیفهمه که هدیه محبوب بوده یا ملاقاتی مریض! از ع توصیه به رعایت پرهیز غذایی با لوگوی فلان بیمارستان هم ی  متوجه نمیشه آدم دقیقا به چه دلیل بیمارستان بوده! حکایت پستهای منتشر نشده و کپشن های پاک شده هم که برای خودش جداست.....

خلاصه که این روزها و این ارتباطات هم میرن و جایگزین دیگری براشون میاد و ما آدمها هر روز دورتر دورتر میشیم از همه دنیا و البته از خودمان.....



پ.ن: هنوز صفحه گفتگوی تلگرامت رو پاک ن . همین ع عوض های گاه و بی گاهت ما را بس!


حال ما ....

درخواست حذف این مطلب


حال امروز ما، مثل اون آدمیه که خبر بیماری لاعلاج عزیزش رو برای دومین بار و بعد از بهبودش شنیده.  اولین بار که فهمیده، هم امید داشته به بهبود، هم براش کاملا ناشناخته بوده. حالا برای دومین بار، هم امید به درمان به اندازه دفعه اول نیست چون میدونی که مقاومت به درمان ایجاد شده، هم میدونی که دفعه دوم؛ خیلی شدیدتر حمله می کنه. از طرفی با عواقب و همه دردها و سختی هایی که باید بکشه هم آشنا هستی. تازه بگذریم از بالا رفتن سن که هم طاقت خودت رو کم می کنه، هم تحمل و توان مبارزه عزیزت.... این میشه که جز چشم امید داشتن به لطف خدا، کار دیگه ای ازت برنمیاد و سعی می کنی به هیچ چیزی فکر نکنی و پیشاپیش سناریوی اتفاقات بد رو برای خودت مرور نکنی....

حکایت اعلام وج از بر.جام هم همینه. هم با سختی هاش آشنایی داریم، هم نمیدونیم چه تبعات بدتری ممکنه داشته باشه. هم .... فقط کاش سهمیه دارو ج چیزهای دیگه نشده و دارو نایاب نشه .... خدایا خودت پشت و پناهمون باش و مردمان این سرزمین رو از ظلم و بی عد ی و فقر و دروغ و خش الی نجات بده .....



حس دلچسب یک نوزاد ....

درخواست حذف این مطلب


. سهمیه کالای ژیلای عزیز رو براش بردم و فرصتی شد تا دختر شش روزه کوچولوش رو بغل کنم. یادم نمیاد آ ین بار، کی یک نوزادی به این کوچکی رو در آغوشم گرفته باشم. حس خیلی عجیبی بود: از یک طرف سراسر وجود آدم عشق میشه، از طرف دیگه، نگرانی بزرگ شدن و آینده اش توی این حال و روزگار.  برای هر زنی، مادر بودن یک حس خیلی قوی و مهم هست، اما اضطراب فرداهای این فرزند، کمتر از اون نیست.... وقتی که همکار عزیز از لحظات و حس و حال زایمانش می گفت، با خودم فکر که هیچ وقت نخواهم توانست تجربه اش کنم. امروز حال، اونقدر اوضاع و احوال وخیم هست که فکر کنم دعوت یک موجود بی گناه به این دنیای نابسامان و جامعه و فرهنگ از هم گسیخته، کار چندان صحیحی نیست. اما نمی تونم منکر نقش همسر جان سابق، توی این حس بشم. این که نتونست چنان حس امنیت و آرامشی در من ایجاد کنه که دلم بخواد "مادر" بشم، این که رفتارها اون قدر آزارنده بود که فکر می هرگز دلم نمیخواد فرزندی بیارم که متعلق به اون خانواده است، این که نشونم داد زندگی میتونه برای فرزندم، این همه بی رحم باشه، همونطور که برای من بود. از تصمیمم به نداشتن فرزند و ترک اون زندگی، پشیمون نیستم که گذر روزها بهم ثابت کرد کارم اشتباه نبوده و نا امنی و این همه مشکلات هم تایید بود که نخوام ی رو به دنیای این روزها دعوت کنم، اما نمیتونم منکر اون ذره حسرتی باشم که ته "مادر نشدن" برام وجود داره؛ هرچند که ناراضی نیستم ....


پ.ن: شاید اگر چند سال پیش بود، این پست، یکی از اون دسته پست های " به تو" می شد و پر احساس؛  از این حس غریب می نوشتم و نقشی که همسرجان سابق توش داشت. اما دیگه مدتهاست که "همسر جان (تو)" دیگه حتی "او" هم نیست توی نوشته هام. حتی اغراق نیست بگم اگر به خواب اومدنهای گاه و بی گاهش نباشه، گاهی حتی یادم میره که توی زندگیم بود؛ ۱۰ سال زمان کمی نیست برای فراموشی توی یک عمر چعل ساله .....



در قلب سکوت نیمه جهان...

درخواست حذف این مطلب


بعد از یت های پی در پی و طبیعت گردی های خوب سال ۹۵، پارسالم فوق العاده بی تحرک بود. اولش بنایی و تعمیرات خانه و انتقال کلاسهای عکاسی به روز و بعد هم داستان بیماری پدر محترم و بی دل و دماغی مفرط از عواقب این خبر و خانه نشینی های مکرر. تمام خارج از شهر رفتن سال گذشته من، خلاصه شد به یت سه روزه نمایشگاه دوبی که در اوج آزمایشهای دور جدید بیماری پدر بود و دلشوره اش. حالا وسط این همه کار و شلوغی؛ یک دفعه یت یک روزه اصفهان جور شد و یک بعد از ظهر ت توی یک هتل تک ستاره وسط شهر! 

پرواز صبح که خوب و سر وقت بود و جلسه و بازدید که تا ساعت دو و نیم تمام شد و بلیط برگشت ده شب و یک شهر گرم و آفتاب زده وسط ماه مبارک که نمیشه هیچ جاش رو گشت! از آن جایی هم که را مدیر محترم هستیم، گنجر شد به نصف روز استراحت در هتل! حالا من هستم و آرامش و سکوت این اتاق و خستگی بی خو شب قبل و یک گوشی نیمه شارژ و یک کتاب و دلی که توی دلم نیست از این که اتاق اون طرفی چه حرفهاست بین مدیرجان و همکارجان! حالا خدا کنه اقلا به اندازه دو تا جعبه گز یدن ، خیابان های اصفهان رو لمس کنیم!

چقدر دلم یک سفر خوب میخواد. پیاده گردیهای تهران خیلی خوبه، اما دلم سفر میخواد. همسفر خوب که نشد، کاش یک سفر خوب ردیف بشه: یک سفر خیلی شیک و کلی گشت و گذار؛ یا مقدار فراوانی شرجی شمال و آب دریا، یا یکی از اون کوله به پشت های پر از پیاده روی و چادر خو دن وسط طبیعت..... 

پروردگار مهربان؛ شکر از همه نعمتهات و امید به سلامتی همه بیماران و  درخواست توجه ویژه به مردمان این سرزمین بی آب و پر دروغ و غرق در ظلم و فقر....


به روال همه سالهای گذشته...

درخواست حذف این مطلب



مثل سه سال گذشته، شرکت جانمان مهمانی افطار دعوتمون کرد. همه با خانواده، و من مثل همیشه تنها. دو سال پیش، همکار جانم نبود و اولش حس تنهایی توی جمع به اون بزرگی اون قدر برام سخت بود که عهد دیگه تنهایی نرم. پارسال که همسر همکار جان نبود و با دخترش سه نفری رفتیم و کلی هم سر میز بقیه همکاران رفتیم و با خانمهاشون حرف زدیم. پارسال موقع رفتن، به "تو" گفتم که انشاله سال بعد با هم میریم. برنامه امسال دست بر قضا شد "دهم داد" و با جای خالی "تو"، با همکارجان و دخترش  رفتیم که همسرش خانه ماند به نگهداری نوزاد سه هفته ایشون. مراسم خوب بود و دیدار خانواده های همکاران خوب و رگبار باران بهاری خوبتر.....
 



[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]

عصبانیت مان ادامه دارد هنوز!

درخواست حذف این مطلب

کاش سلامتی باشه .....

درخواست حذف این مطلب


از دیدن این همه لاغریش، انگار کم کم باید باور کنم که بهبودی در کار نیست و این درمان های سخت و سنگین، فقط زمان یدن هست و سلامت کامل، پیش رو نخواهد بود ....

به سختی میتونم بغضم رو قورت بدم و مانع سرازیر شدن اشکهام بشم. از روز اول مریضیش-از همون اردیبهشت ۹۲ یعنی - همیشه محکم بودم که خوب میشی. اما دیگه نمیتونم. این دوره شیمی درمانی، دیگه اونقدر کم خونی اذیت کرد که براش دو واحد خون تزریق ؛ ( کاش لااقل اونقدر اوضاعم خوب بود که میتونستم خون اهدا کنم که روزی، جایی ، به درد مریضی بخوره) اما اون تزریق خون همان و روند نزولی روحیه خودش و ما هم همان .....

خدایا، سلامتی همه بیماران به دست توست. سلامتی بابام رو فقط از تو میخوام. سلامت کامل مامان و توانش برای مراقبت از بابا رو هم فقط از خودت میخوام. به خواهرجانهام هم کمک کن که دوری غربت رو طاقت بیارن و عاقبت شون رو به خیر کن.

پروردگار مهربان؛ سلامت روح و جسم مردمان این سرزمین رو از تو میخوام. دروغ و خش الی و فقر و ظلم رو از این خاک دور کن....


....

درخواست حذف این مطلب


از همون لحظه جواب آزمایش اندکی نابسامان و گزینه مشکوکش، حین شوک و ناراحتی متعاقبش و بغضی که به سختی نگه داشته شده و هر از چند گاهی، بی هوا چند قطره ای میاد پایین؛ ی ره به " تو" فکر می کنم و پسرت ....


پ.ن. یعنی از ۳۶ ساعت پیش



یکی از آن شبهای طولانی؛ خیلی طولانی.....

درخواست حذف این مطلب

پیشاپیش از نوشتن و توصیف برخی حالات ناخوشایند، عذرخواهی می کنم.

 



[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]

از هر دری، سخنی...

درخواست حذف این مطلب


- وضعیت بابا، چندان مطلوب نیست. یعنی حال عمومی و روحیه اش خوبه، اما این که با این همه ضعف، همچنان به شیمی درمانی ادامه میده یک طرف، عصبی و پر استرس بودن و دائم بهانه گیری و بحث الکی و دعوا سر هرچیزی، کلافه مون کرده. این وسط بیشتر از همه نگران مامان جان هستم. حالا  می دونیم بودن این سلولهای لعنتی، یعنی چی و خودمون این همه ضعف رو می بینیم؛ اما وقتی ی به رومون میاره که چقدر اوضاع ابه و بابا ضعیف شده؛ حال آدم رو خیلی اب می کنه .....

- به بهانه علاقه خواهرجان به شاتوت و مرتب براش یدن، انگار این میوه رو تازه کشفش . چه لذت عجیبی داره خوردنش. یاد شرکت جان قبلی و اون درخت های شاتوتش به خیر که گاهی چیدن و خوردن پای درخت چند تا دونه اش، قسمت ما هم می شد ....

- آ ین است که خواهرجان تهرانه و سر صبح، به پیاده روی توی پردیسان میگذره. یادم میاد آ ین باری که برای قدم زدن اونجا رفتم، با "تو" بود؛ اما یادم نیست ماه رمضان پارسال بود یا شهریور ماه. نمیدونم حافظه ام ضعیف شده،  یا خاطرات "تو" اونقدر برام بی اهمیت شدن که از یادم برن....

- یک زمانی، یعنی تا همین چند وقت پیش، عاشق بودن ؛ یکی ز اولویت های زندگیم بود. برام مهم بود ی باشه که بتونم دوستش داشته باشم و کنارش آرامش رو تجربه کنم، ی که با بودنش، مجبور به تحمل تنهایی نباشم. اما الان مدتیه که دیگه واقعا چیزی دلم نمیخواد. سِر شدم انگار. نه تنها دلم نمیخواد ی کنارم باشه، که حتی تصور عشق هم نمی کنم. اوضاع نابسامان م.مل.کت و این همه ابهام و نا امیدی، توش بی تاثیر نبوده به نظرم. اما حس روزهای سخت پیش رو به خاطر بیماری پدر و دست تنهایی و نگرانی مادر، بیشتر من رو ازنیاز به یک همراه، دور کرده. فکر میکنم اگر ی باشه، نمیتونم موقع نیاز؛ به اندازه کافی در کنار خانواده باشم.  انگار دلم هم باهام همراه شده و واقعاً چیزی نمیخواد...

- در عوضش، این روزها مثل خیلی قبل تر، چسبیدم به کار و تمام فکر و ذکر و وقتم، مشغله  کار هست. از اون طرف هم ارتباطات دوستانه رو قوی و از هر فرصتی، برای یک قرار دوستانه  - خصوصا توی پارک  - نهایت استفاده رو می کنم.

- چقدر خوبه که این روزها، "دوست عزیز" این همه حضور داره. حتی اگر با پیگیری های کاری پی در پی و تکراری، کلافه ام کنه و تهدید به بلاک شدن بشه. حضورش خیلی خوبه، خصوصا این همه انرژیش و البته راحتی صمیمانه اش، وقتی میاد پیشم و آمار قطعات و م ومات رو میخواد.....

- خیلی دلم میخواد بنویسم. حسرت میخورم کاش مثل قدیمها میتونستم ساعتها و بی وقفه، هر چی توی قلب و فکرمه؛ ر قالب کلمات بیارم و بریزم توی وبلاگ. اما واقعا نمیتونم. بزرگترین ظلم به وبلاگ نویسی من، توی دو مرحله اتفاق افتاد. اول نابودی بلا.گفا و از دست رفتن اون همه آرشیو و بی اعتما ، دوم اومدن گوشی های هوشمند و فاصله های طولانی روشن شدن لپ تاپ. اصلا  از وقتی انگشتهام نتونستن همه حرفها رو تق و تق بزنن روی کیبر و تبدیل به کلمات بشن؛ دیگه حرف/ گله/ امید/ غم  و ..... تبدیل به کلمه نشدن که با پای خودشون، بیان توی وبلاگ....


* خالق بزرگوار و مهربان، سلامتی همه بیماران و عاقبت به خیری همه مردمان رو از تو میخوام، بیشتر از همیشه برای پدر جان. و البته که ازت میخوام بیشتر از همیشه، مامان رو در آغوش خودت بگیر و بهش سلامتی و صبوری و طاقت بده ....



زنگی که نمی زند ....

درخواست حذف این مطلب


خدایا میشه امروز، دقیقا همین امروز ؛ یک تماس تلفنی باهام گرفته بشه که خیلی برام خوب باشه و خوشحالم کنه؟ ....



از هر دری.....

درخواست حذف این مطلب


- دلم برای خودم تنگ شده... دلم میخواد ساعتها برای خودم بنشینم و کتاب بخونم، بدون این که وسوسه بازی با گوشی، حواسم رو از کتاب پرت کنه. بدون این که نگرانی کارهای خونه یِ همیشه پر از خاک، نهیب بزنه که باید به تمیزکاری و جمع و جور برسم، بدون این که اونقدر خسته و پر از ر خواب باشم که دو دقیقه بی حرکت بودن، باعث خو دن توی همون ح نشسته بشه. چقدر برای بی مشغله وبلاگ نوشتن و سر صبر و حوصله وبلاگ خوندن؛ تنگ شده. با وجود این همه تنهایی؛ چقدر دلم برای بی دغدغه با خودم تنها بودن تنگ شده .......

- همین روزها، دو سال از اولین حرفهای متفاوت "تو" و پیشنهاد آشنایی بیشترت به منظور همراه شدن در ادامه زندگی، می گذره؛ کمتر از یک ماه دیگه هم دقیقا ی ال از آ ین حرفهامون. اما نمیدونم با اون همه اختلاف نظری که داشتیم و با این همه زمانی که گذشته، چرا یاد"ت" دست از سرم بر نمی داره و "تو" برام به "او" تبدیل  نمیشی که کم کم کاملا از یادم بری. دلتنگت نیستم. حتی حس خاصی هم بهت ندارم. اما این یاد لعنتی، دست از سرم برنمی داره. شاید برای این که بعد سالها، اولین و البته تنها ی بودی که تونست به حریم شخصیم راه پیدا کنه و "دل" م رو بلرزونه. "تو" بهم ثابت کردی که میشه از پسِ این همه سالهای طولانی و سخت و با همه دل ش ته؛ دوباره عاشق شد؛ حتی اگر این روزها به جایی برسم که دیگه دلم حتی "عشق" هم نخواد برای خودش..... هفته پیش خیلی اتفاقی به اینستای یکی از همکارانت رسیدم و خیلی عامدانه، همه نهصد و ده ای ع ش رو دونه دونه گشتم تا پیدات کنم و چی عجیب تر از اون که ع ی که ازت دیدم ، مال همون اولین روزهای آشناییمون بود.... هرجا هستی ؛ یادت به خیر و سرت سلامت که جات برام خیلی خالیه....

- این روزها تنها آرزو / دعا/ خواهش م فقط سلامتی هست و سلامتی و بعد هم سامان گرفتن این سرزمین و تمام شدن ظلم و فقر و جور .....

- روی تبلت، دائم باز هست و مرتب در حال قطع و وصل. بعد دیگه سرعت اونقدر کم میشه که مرورگر و نتیجتا وبلاگ رو باز نمی کنه. با گوشی هم که میخوام بنویسم، اونقدر غلط تایپی پیش میاد و قاطی شدن حروف کناری، که جدا باعث اعصاب دیه. همین چند خط، یک ساعت وقت برده. بعد با خودم درگیرم که چرا نمیتونم بنویسم! (آی عصبانی و رنگ قرمز و این حرفها)

- توی این اوضاع و احوال نابسامان،خدا رو شکر که کار هست و فعلا بد نیست. اما خب وقتی هر روز کلی خبر گرانی مواد اولیه و تعطیلی واحدهای تولیدی و بیکاری روز افزون هست، مگه میشه اطمینان خاطر داشت و امنیت شغلی؟... از طرفی مشکلاتی هست توی روابط کاری که نمیشه در موردش حرف زد و دغدغه ها رو تشدید می کنه، از طرفی باز هم خدا رو شکر که هست....

- خب بعد از سبک شدن بدهی های خونه و دو مورد بازسازی سرویس ها و کمد زدن و رنگ و نقاشی، کم کم دیگه وقت عوض ماشین بود. هرچند که حیف بود  پرا.ید جا.ن،  اما دیگه باید باهاش خداحافظی می . اون برندی که دلم میخواست نشد چون رفت توی تحریم. یک کم دیر، اما باز هم قبل از گرانی اخیر؛ بالا ه یکی از ماشین های نیم شاسی چینی رو ثبت نام . دلم میخواست قسطی بگیرم، اما خب به لطف مدیریت محترم عامل و معاونت محترم؛ قرار شد از سهمیه شرکت استفاده کنم و مابقی رو شرکت جان تقبل کنه و به ازاش ماشین به نام شرکت جان هست و به جای ایاب و ذهاب من حساب بشه تا هفت سال. خب این یک جور امتیاز هست و باید خیلی هم خوشحال و ممنون باشم بابتش. اما اخلاق گند من، یک جورایی آلارم میده و ناراضیه. ترجیح میداد چند سال قسط داشته باشه و ماشین مال خودش باشه به جای اون که به نام شرکت باشه که مجبور باشم هرچیزی رو صبوری کنم و نشه هر لحظه که اذیت شدم یا دلم خواست، بتونم بزنم بیرون...... به هرحال با قرض و جور مبلغ و امضا از بالا و دستور و مدتی که گذشت، این هفته چینی جان مشکی رنگ رو تحویل گرفتم و پراید جان رو فروختم به جان که البته هنوز پولش رو نگرفتم برای عودت قرض مامان جان..... حالا درسته که ماشین اتومات خیلی خوبه و خیلی راحته و نیم شاسی برای خودش ابهتی داره، اما پراید جان ریز و فرز که به همه اطرافش مسلط بودم، یک چیز دیگه بود ....

- فعلا اینها باشه، تا بعد که دوباره اعصابم آروم شد از این همه غلط تایپی؛ دوباره بنویسم....





به وقت این روزها....

درخواست حذف این مطلب



- روزها تند و تند دارن میگذرن. اول هفته، چشم به تعطیلات آ هفته دارم. نمیفهمم صبح چطور به غروب و شنبه چطوری به چهارشنبه می رسه. برای آ رهفته هزارتا فکر می کنم. از تمیزی اساسی خونه تا گشت و گذار و کتاب و .... آ ش به هیچکدوم نرسیده،  منتظرم صبح شنبه بشه و بر به جایی که فکر می کنم مفیدترم.

- دو سه هفته پیش پستی رو شروع و نیمه ماره موند. نمیخوام تاریخش دست بخوره و کامل هم نشده. بعد همینطور مونده و پست بعدی رو هم نمیتونم بنویسم!

- برای کمک به یک پایان نامه، توی تظرسنجی اینترنتی شرکت . درباره خانمهایی بود که جدا شدن. تمام مدتی که داشتم سوالها رو جواب نی دادم، با خودم فکر می که توی فاصله دو سه سال بعد از ج ، مطمینا جوابهام با الان خیلی متفاوت هست. چه از تظر احساسی و چه فمر به آینده یا حتی نگاه به گذشته زندگی مشنرک. هیچ جایی هم نبود که برای اون دانشجوی بنده خدا یادداشت بذارم که لااقل بعدذاززسوالهای عمونی دررمورد سن و تحصیلات، می پرسیدی که چندسال از جداشدن گذشته. به نظرم کلی از اعتبا اسخ ها، دقیقا به همین موضوع برمی گرده و میتونه باعث تناقض شدید توی جوابها بشه.

- عوارض بالاتر رفتن سن رو حس می کنم: نور کم واقعا بیناییم رو تحت تاثیر قرار میده. از اون طرف همه اش دنبال بزرگ صفحه و بزرگتر خوندن و دیدن نوشته هام!

- ماشین جدید و ضبط سالم و پر امکانات، باعث شده دوباره مسیر رو به شنیدن بگذرونم. اما تجربه خوبی نبوده برام. آهنک های زیادی شاد، میرن روی مغزم و تا چند ساعت همه اش توی گوشم زنگ میزنن. آهنگ های قدیمی هم  یا می برن  به خاطرات، یارسر از حسی در میارم که پر از غم و ناراحتیه و تنها چیزیه که این روزها واقعا بهش نیازی ندارم. موسیقی بی کلام هم خوابم میاره!!

- بر خلاف قدیمها، اصلا تنهایی نمیاونم جایی برم. کوه که پیشکش؛ حتی تیاتر هم دیگه تنهایی حوصله ام نمیاد. از اون طرف از هر قرار و دیدار دوستانه ای استقبال می کنم. هرجور شده و حتی با کلی تاخیر، خودم رو سر قرار می رسونم و سعی می کنم زمانی که اونجا هستم، کمترربه چیز دیگه ای فکر کنم. حالا این قرار، از تنوع خوبی هم برخورداره! فرق نمی کنه دوستان قدیم مدرسه باشن یا دوست جان جانها. دوستان گروه خانم نویسنده باشند یا همکاران قدیم. از هر دیداری استقبال می کنم. ( رافی بانو. بتونم از سر کار زود بزنم بیرون؛ حتما میام پیشت). و البته که اینها غالبا شامل مهمونی توی خونه نمیشه و همه اش تپی پارک و کافی شاپ و رستوران هست یا حتی نمایشگاه! البته به جز خونه همکارجان به سر برنده در مرخصی زایمان.

- از اوضاع این خاک هم که بهتره چیزی نگم و فقط دست به دعا ببریم به امید معجزه ای که سامانمان بده. البته که از خونسرذی خودم متعجبم! اما میدونم وقتی جایی شرایطی پیش میاد که هیچ کاری از دست آدم برنمیاد، بهتره به هیچ چیزی فکر نکنه و خودش رو از خبرهای  بد و تحلیلهای عجیب و غریب دور نگه داره و مراقب سلامتی و اعصابش باشه تا لااقل وسط این همه کمبود، هزینه بیماری و معضل نبودن دارو بهش اضافه نشه!

- بدجوری معتاد تل.گرام شدم. بدون شرکت در بحث های ساعت گذشته، شب که می رسم تک تک پیغامهای صبح تا اون موقع رو میخونم. میدونم اعتیاده، اما نمیتونم ترکش کنم!

- تاریخ رو که نگاه ؛ رسیدم به روز  اولین دیدار و البته تبریک تولد پسر "تو". نمیدونم چه تاثیری روی روح و روان من داشتی که از ذهنم پاک نمیشی. اما مطمینم اگر اندکی ازبار احساسی داستان کم می و عقلانیت یا منطق رو جدی می گرفتم، همون دیدار اول کافی بود برای فهمیدن این همه فاصله و نیازی به کشوندن دل، تا ی ال بعدش نبود. آخه کی میتونه برای اولین دیدار یک خانم محترم، ساعت هفت شب بهش زنگ بزنه و برای یک ساعت بعد توی یکی از شلوغترین پارکهای تهران دعوتش کنه برای صحبت جدی؟.... هرچند که در نهایت؛ از تجربه ای که بود؛ پشیمون نیستم.

- حدود یک سال از وقتی غیر رسمی و پراکنده چادر سر ن میگذره. چند ماهی هم از وقتی که کامل کنار گذاشتمش. با همه احترامی که برای عقاید اون موقع خودم و البته عزیزانی که به حرف دلشون چادر دارن قایل هستم، اما واقعا باور نمی کنم که چطور بیست و یک سال تمام، چادر سرم می . از سختی اطوکاری تا روی سر نگه داشتن و جمع و جور ش و .... جالبتر این که نگاه و رفتار غالب خانمهای چادری رو با بقیه که می بینم، واقعا حالم بد میشه. به خیلی از بقیه؛ حق میدم اگر که حس خوبی نسبت به من و چادرم نداشتند، وقتی بیشتر چادری ها؛ این طور با نفرت و تحقیرآمیز با بقیه برخورد میکنن. البته اساسا نگاه بالا به پایینی که متاسفانه غالب مذهبی ها و معتقدهای ما به سایر مردم و به قول خودشون بی دین ها دارن رو نه درک می کنم، نه تایید.....

- بس نیست؟! بعد از این همه مدت طولانی ننوشتن، زیادی پرت و پلا نشد؟!..

- راستی: تبلیغات جشنواره تولید کتابهای صوتی امسال، هیچ حسی در من ایحاد نکرد. حیف از استعدادم!


# خدای مهربان، دعایم همچنان سلامتی  بیماران و عزیزان است، بیشتر از همیشه پدر و مادر و خواهرجانها و البته صلح و آرامش و رفاه مردمان سرزمینم.....


پ.ن: داشتم حساب می که محرم از کی شروع میشه. رسیدم به این که امشب دقیقا دو شب مانده به محرم. معادل ۹ بهمن ۸۴ که دوباره عقد کردیم. ( نزدیک به تاریخ اولین بار که ۲۴ شهریور ۷۹ بود). جالبه که دیگه خیلی چیزها یادم نمیاد. واقعا از اون حساسیت روی تاریخ ها، افتادم یا رسیدم به سنی که حافظه کمتر یاری می کنه؟....

... سکوت و آرامش صبح رو دوست دارم، وقتی که هیچ ی نیست و فقط صدای پرنده هست.  اگر گیج خواب نباشم البته!




بعد از 19 سال....

درخواست حذف این مطلب


۲۷ شهریور ماه ۷۸، اولین روزی بود عین یک کارمند واقعی، صبح سوار سرویس شدم و با کارت ساعت زدن، روز کاری رو شروع . نوزده سال تموم، توی چهار تا شرکت متفاوت......

صبح که می خواستم از تاریخ بنویسم، هزارتا فکر توی سرم بود. الان هیچ کدومش یادم نیست!! 


بی ربط نوشت: چند تا پست قبل نوشته بودم: " خدایا میشه امروز، دقیقا همین امروز ؛ یک تماس تلفنی باهام گرفته بشه که خیلی برام خوب باشه و خوشحالم کنه؟ ...." 


اون روز، واقعا دلم یک تلفنی میخواست که حالم رو خوب کنه. شنیدن صدای یک دوست، که انتظارش رو نداشته باشم؛ می تونست خستگی رو در کنه.  عاقبت هم وقتی که دیگه اصلا یادم رفته بود صبح از خدا چی خواستم، همکار جان به سرربرنده دررمرخصی زایمان زنگ زد و همون چند دقیقه کوتاه حرف زدن، کلی انرژی داد بهم. 

توضیح تکمیلی: بعضی ها فکر که منظورم از تلفنی که خوشحالم کنه، یک تلفن "خاص" بود یا آدم "خاص".اما واقعا این نبود. "خاص" بودن، اضطراب و دلشوره های خاص خودش رو هم داره که خیلی وقتها آدم واقعا آمادگیش رو نداره...


پ.ن: نمیتونم بگم که از شنیدن صدات و خبر سلامتیت خوشحال نشدم، اما استرس زیادی رو هم تحمل . بیشتر از همه هم از شنیدن یک خبر بد می ترسیدم که خوشبختانه نبود!



بهانه می خواهم برای سر تاریکی زمستان.....

درخواست حذف این مطلب


گرمای زیاد، کلافه و عصبیم می کنه. از گرمای تابستان متنفرم. اما کوتاهی روزهای پاییز و زمستان، بیشتر اذیتم می کنه. این که تا چشم نزدی، همه جا شب شده و تاریکه و تنها راه فرار از تاریکی، خو دن هست! این که باید توی تاریکی شب بیایی خونه. اصلا  وقتی نمای شیشه ای شرکت جان، همه تاریکی رو درون خودش می کشه و ساعات آ کار توی تاریکی هست و بعد هم باید توی تاریکی به ماشین جان برسی، این که گرفتار ترافیک سر شب میشی  و خونه رو توی روشنایی نمی بینی، همه اش پر غصه است. از اون بدتر هم سرد شدن هواست که هیچ راهی نمی مونه برای فرار، الا بغل کیسه آبگرم و خزیدن زیر پتو..... تاریکی - زود شب شدن - و سرما، خودشون به حد کافی توانمند هستند برای به افسردگی کشوندن یک آدم سالم. امان از اون که این همه دلیل بیرونی هم توی جامعه و  بیماری توی خانواده باشه. کاش این زمستون رو بی دردسر به بهار برسونم. کاش با خبرهای خوب سلامتی و رفع مشکلات و رونق جامعه و بازگشت اخلاق، شادی؛ مهمان شبهای سرد و تاریک زمستان و البته کل زندگیمون بشه ......

خدای بزرگ، مهربانی ات رو بیشتر کن و مردم این سرزمین رو محکم توی بغلت بگیر و از این اوضاع نابسامان نجاتمون بده. عزیزان من رو هم محکمتر بغل کن و با سلامتیشون، لطف ودنعمتت رو در حقمون تموم کن.....


پ.ن: بالا ه پست مربوط به چهارم شهریورماه، هرچند اون طوری که دلم می خواست نشد، اما تکمیل شد و از آرشیو موقت خارج. به تاریخ خودش هست: چند پست پایین تر.


باز هم انفجار....

درخواست حذف این مطلب


از همه حرفهای نگفته و پستهای نوشته نشده و سوژه های نیمه رها شده در ذهن که بگذریم، امروز عصر؛ بازرصدای انفجارربود و لرزش ساختان زیر پای من که باز دلم لرزید و قلبم به طپش افتاد و یادم رفت به صدا و موج وحشتناک انفجار سال ۹۰ که پشت میز بودم و حادثه سال ۸۴ که از دور وصفش رو شنیده بودم و ناخود آگاه، یاد " او" افتادم و بی اختیار نگران شدم ........ صدای آژیر آتش نشانی و جهت حرکتش، من رو راهی پنجره های اون سمت ساختمان کرد و دیدن دود سفید چنددصدمتر پایین تر و شنیدن از شعله هایی که تمام شده بود ؛ امید داد که انشاله حادثه به خیر گذشته و تعداد مصدوم کم بوده باشه........


- باشد که دستم به نوشتن؛ روان شود باز ......


شنبه غمگین.....

درخواست حذف این مطلب

مهارت های از دست رفته ....

درخواست حذف این مطلب


نمیدونم از بالا رفتن سن هست یا از انجام ندادن. هر چه که هست، امروزِ روز، کلی از مهارت هایی که قبلا داشتم رو از دست دادم؛ درسته که جای تاسف داره، اما وقتی به کارم نمیاد؛ داشتن یا نداشتنش چه فرقی داره؟...

- یک زمانی بلد بودم توی کمتر از دو ساعت، تجهیزات کامل یک سفر چند روزه با تنوع کامل از هتل تا چادر خو رو مهیا کنم تا با سمند تیزپا و بعد ازفروختنش  با پراید جان، بزنیم به چند صد کیلومتر جاده ....

- بلد شده بودم با هر چیزی که دستم می رسه، انواع و اقسام ترشی جات رو درست کنم و هدیه و سوغاتیم به غالب اطرافیان، باشه یکی از اون ترشی های دست ساز...

- کار توی آزمایشگاه، باعث شده بود که جنس و خواص خیلی چیزها رو صرفا با یک بازدید ظاهری و رنگ و بو و دود و .... تشخیص بدم. می تونستم با بهترین تقریب، بهترین مواد موجود رو برای رسیدن به یک خواص مشخص؛ پیشنهاد بدم....

- دستپخت عالی و سفره متنوع و رنگارنگ، دیگه تقریبا شده از آرزوهای محال. طی کمتر از دو ساعت، مهمونی پونزده تا بیست نفره رو ردیف هم که دیگه هیچ ....

- بلد شده بودم که توی کمتر از نیم ساعت ؛ چمدان سفر/ یت ببندم و با همه لوازم مورد نیاز، بزنم به دل مسیر....

- کوله ام همیشه پر از لوازم بود و توی پنج دقیقه، آماده می شد برای یک صعود عالی....

- طی نصف روز، میتونستم همه خونه رو جارو گردگیری و تمیز  کنم، طوری که حس خونه تکاندن دست بده از برق زدن و مرتبی.....

- می تونستم به شدت  اشتهام رو کنترل کنم و حتی تا دو سه روز، چیزی نخورم. هله هوله خوردن و غذای ناسالم هم که اصلا حرفش رو نزن. اما الان تا چند کیلو خوردنی از همه رقم رو وارد معده جان نکنم و حالم بد نشه،  نمیتونم دست از خوردن بکشم.

.....

- خدای مهربون، شکر به همه آن چه که دادی و بعدا پس گرفتی، دیگه بقیه داده رو نگیر ازمون لطفا....



حیف و صد حیف ....

درخواست حذف این مطلب


زیارت/ عبادت یا اصلا هر کاری؛ مثلا همین نوشتن، حس و حال خودش رو می طلبه. بعضی وقتها ح مساعد اون کار هست و فضا هم مناسب هست یا حتی نیست، اما حال تو غلبه می کنه و بهترین وضعیت اون کار رو اتفاق می افته. بعضی وقتها نیست و همه شرایط رو هم مهیا کنی،اون طوری که باید نمیشه که نمیشه......

زیارت چهارشنبه شب ما توی مشهد، یکی از اون وقتها بود که حس و حال و بخت و ... همه چیز مساعد بود و هر لحظه اش؛ هزار بار بود. از کار رفته بودیم هتل. آقایون همکار رفتند استراحت و من هم رفتم پیش ققنوس جانم. بعد اومدیم که بریم حرم. بعد مدتها، چادر مشکیم رو سرم : چه آشنا و چه غریب..... ساعت هشت جلوی حرم از هم جدا شدیم و قرارمون بود ساعت نه و نیم. همه وجودم شوق بود. یاد زیارت های دو نفره و همه دعواها و خوشی های سفرهای مشهد با همسرجان سابق، تند و تند از جلوی چشمم رد شد. تند و تند رفتم داخل. اون سقف های با عظمت و آینه کاری های زیبا و خود ضریح...... تنددتند زیر لب شکر خدا رو می گفتم و آرزوی سلامتی همه بیمارها رو داشتم؛ بیشتر از همه هم سلامتی بابا و مامانم. حس ضریح اونقدر خلوت هست که بشه نزدیک شد و خودم رو به دل جمعیت زدم و یکی دو دقیقه بعد، رسیدم اون جلو. شعف بود و شادمانی. اونقدر اونجا موندم ( یا به عبارتی موندانده شدم، چون راه برگشت نبود!) که فرصت کنم همه رو دعا کنم و با شوق، شکر بگم. حتی تونستم گوشی دربیارم و اون همه نزدیک، از داخل ضریح و پولهای نذری، ع بندازم. بعد هم توی اون گوشه خاص و دقایق طولانی زل زدن به ضریح و قلبی که وسط جمعیت بود و با تمام توانش؛ با معبودش حرف می زد؛ شکر می گفت و ازش درخواست می کرد.......

بعد زیارت، انگار چند تن سبکتر شده بودم.کاش همون شب پرواز برگشت بود و با همون حال خوب برگشته بودم.......

زیارت فردا صبح و فردا عصرش، کاملا برع بود: از اون وقتها که آدم یک من میره و صد من بر می گرده. میری سمت حرم، شلوغ و همه جا صدای بلندگوی س انی. میخوای تمرکز کنی، صدای فریاد جناب سخنران نمیذاره. میخواهی به حرفهاش گوش بدی، چنان داره به ت می تازه و از ظلم دپلت به علما میگه و از عاشقان حرم حسین مایه میذاره برای سرکوفت به مرذم عادی، که ح بد میشه. اون قدر که حتی قید جماعت ظهر رو میزنی و میایی بیرون. توی حیاط هم صدای نکره خطیبی هست که از فروش زن و بچه میگه در قیاس با فروش دین مردم. آخه شما دیگه آبرویی برای دین خدا گذاشتید که تازه با فروش زن و بچه هم قیاس می کنید؟..... با اعصاب د، میزنم بیرون با غیض چادرم رو بر می دارم و میرم سمت بازار رضا تا شاید دیدن اون همه رنگ و عطر، حواسم رو پرت کنه؛ اما بازار پر جمعیت بی رونق و اووووون همه جنس چینی؛ از مهر و سجاده تا نقل و دمنوش خارجی حالم رو بدتر می کنه.......بعد از ظهر که با همکارها می آییم، بیشتر توی صحن های مختلف می گردین و کمتر حس زیارت هست. اگر صدای بلندگو مزاحم نبود، شاید نشسته یاسین خوندن توی صحن؛ می توتست حالم رو بهتر کنه.......

عصر بچه ها رفتن سمت فرودگاه و من هم اتاق رو تحویل داده بودم، یک کم توی مغازه ها میگردم و دم مغرب باز میام سمت حرم. غ ب پنج شنبه هست و حس شلوغ. ساعت شش قرار هست فامیل جان رو ببینم و برای همین قصد زود بیرون زدن، ترجیح میدم برم طبقه پایین. دست بر قضا می فهمم که اونجا جماعت عربی هست. چاره ای ندارم و یک گوشه خلوت انتخاب می کنم و تنهایی می خونم. قرآن دستم می گیرم و سعی میکنم با خدا خلوت کنم. اما صدای وحشتناک سخنران، اون هم به عربی، اعص برام نمیذاره. از اون جالبتر؛ شعار مردم اون پایین هست که به عربی برای طول عمر و انقلاب و ...... با حال اب میزنم بیرون، توی خیاط باز یک سخنران دیگه و صدای آزارنده فریادش.......

با خودم فکر می کنم که چرا جایی که آدمها میخوان با خودشون و خداشون تنها باشن، عبادت کنن، فکر کنن و با خدا حرف بزنن؛ باید این همه پر سر و صدا و حرف و البته از نوع جهت دار ش باشه؟! توی خانه خدا / مسجد ، جز صدای اذان در اوقات پنج گانه و صدای جماعت، هیچ وقت هیچ وقت؛ نه سخنرانی هست، نه پخش دعا و ..... ( البته به حز که من نرفته بودم البته) اونجا آدم میتونه ساعتهای طولانی در آرامش بنشینه و قرآن بخونه یا با خودش و خدا خلوت کنه، اما توی حرم رضای خودمون؛ با این همه شکوه و زیبایی و ساختمانهای قشنگ و صحن های تو در تو و حیاط های دلباز.......... خدایا، ما رو هیچ وقت به حال خودمون؛ تنها رها نکن.....




مورد فعلی و دیگر حرفها

درخواست حذف این مطلب


- مورد فعلی عزیر  رو یادتون هست؟ ( پست دهم آذر پارسال. اما نمیدونم چرا لینکش رو نمیتونم بذارم اینجا) خب امسال به اولین احساس سرما، آوردم کنارم و هر شب با کلی آب داغ، بردم زیر پتو و کلللی خوشحال؛ که این همه گرما، کنارم دارم. بعد دقیقا یک شب بعد از این که یکی از اینها برای بابا یدم که از عوارض دارویی جدیدش لرز هست و به تاریخ مصرفش دقت و دقیقا همون شبی که حس گلو درد و سرماخوردگی خواب راحت رو ازم گرفت؛ مورد فعلی بی وفایی کرد و شد و نصفه شبی لباسهام نم دار شد! منم به جاش صبح تا به امید پنی سیلین رفتم و نداد (!!) موقع گرفتن اون قرص و شربتهای خواب آور، یکی دیگه برای خودم یدم! هنوز بهش عادت ن و اصلا به خوبی قبلی نیست. اما توی سرما، هیچی بهتر از آغوش گرم یک مورد فعلی با روکش گل گلی نیست.!!

- گاهی آدم واقعا دلش میخواد یک شونه ای باشه که سرش رو بذاره روش و های های گریه کنه و سبک بشه. اما وقتی چشم امید عده ای آدم بهش هست، باید همیشه س ا باشه و امید بده....

- زمانی که الف و نون انتخاب شد، یکی از پیامک هایی که دست به دست می شد، هم به شدت خنده دار بود، هم کاملا تامل برانگیز. می گفت " با سوپور محله تون خوش اخلاق باشید. خدا رو چه دیدی، شاید فردا رئیس جم.هور شد. " همین!

- این که حس کنی به ی اعتماد کردی و حالا همه دیوار اعتمادت فروریخته، این که یک نفر رو به شدت قبول داشته باشی، بعد با تصمیمی که هیچ جوره با عقل و منطقت جور در نمیاد، یک دفعه همه باورهات فرو بریزه و حس کنی همه ایمانت بهش بیخودی بوده، خیلی سخته. خیلی ....

- مورد فعلی رو هفدهم آبان نوشتم. تنبلی مفرط و بی انگیزگی، نمیذاره به نوشتن برسم. بقیه نوشته ها با همه حس ها و متعلقاتش به تاریخ روز هست.....

پ.ن بی ربط: کاش شهامت داشتم یک عده آدم رو از اینستام شوت می بیرون!



عصبانی ام، خیلی عصبانی

درخواست حذف این مطلب


برای امروز صبح، یک عالمه کار لیست شده بود که انجام بدم: از گرفتن جواب آزمایشهای دوره ای تا ید تره بتر ودهدیه تولد همکار جان ، از ساخت کلید یدک در پارکینگ تا بخار دادن لباس فرم بعد دو سال و .......بعد دیروز خواهر جان پیغام داد که فلان داروخانه، معادل خارجی داروهای شیمی درمانی رو داره، از اونجا ب ید تا کمتر عوارض ایجاد ه و بابا این همه اذیت نشه. مامان جان گفت میرم، اما من پیغام دادم که صبح زود میام یا با ماشین ببرمت یا خودم میرم؛ سر صبحی کل تهران رو دویدم که زود برسم، بعد می بینم مامان خانم خودش تنهایی رفته. خب یا صبر می کردید من برسم، یا ب می گفتی نیا. حالا اون همه مار که موکول میشه به آینده یک طرف، من اینجا چی کار کنم تک و تنها؟!! عصبانی ام، خیلی زیاد..

- تنها فایده اش این بود که ام آزاد میشه و میتونم توی قرار نهار همکارها شرکت کنم. نه این که حضور اونجا خیلی برام مهم باشه؛ از تبعات حضور نداشتنم می ترسم؛ عین دفعه قبل.....

- اونقدددد دلم میخواد یک پنج شنبه ام رو خالی خالی پیدا کنم، به دوست جان پیشنهاد بدم بریم همین شهر بغل، دیدار اون یکی دوست جان. اما نمیشه که نمیشه....