باز هم مثل همیشه است یا فرق داره؟!!

درخواست حذف این مطلب

تجربه ثابت کرده، وقتی یک آدمی بعد مدتهای طولانی؛ یک دفعه پیغام میذاره و ح رو می پرسه و میگه که دلش برات تنگ شده و بلافاصله پشت سرش می پرسه کجا کار می کنی؟ / راستی تو فلان جا کارمی کردی؟، یعنی دقیقا یک کاری اون طرفها داره و احتمالا ممکنه از تو کمکی بربیاد و باعث شده یک دفعه دلش برای تو تنگ بشه! حالا این که از آدم کاری بر بیاد و کمکی از آدم بخوان (البته صحیح یا غلط اون خواسته/ انتظار هم جای خود) ، هیچ مشکلی نداره، اما بی زحمت حرف دلتنگی و اینها رو پیش نکشن لطفا! یک دفعه یک پیغام/ زنگ بزنن و سلام و احوالپرسی و حرفشون رو بزنن. دلتنگی و دلم میخواد ببینمت رو دیگه ابش نکنن لطفا! پ.ن: حالا ببینم حدسم درسته یا این دفعه واقعا فرق داره و یکی دلش عمیقا برام تنگ شده، بی انتظار!پ.ن. بی ربط: عین اون تماس تلفنی بعد ی ال و سوال در مورد دارو. خیلی شفاف و بی حاشیه و انسانی. همین جوری خوبه به خدا پ.ن همیشگی: خدایا شکرت. حتی یک لحظه، لطفت رو ازمون دریغ نکن.

شنبه غمگین.....

درخواست حذف این مطلب



[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]

یکشنبه پس از غم....

درخواست حذف این مطلب

هیچ راهی نیست، باید بلند بشم و ادامه بدم. اگر روحی یا جسمی، از پا در بیام؛ هیچ ی کمکم نیست. انتخ به جز سر پا بودن ندارم....صبح واقعا انرژی ندارم. انگیزه هم همینطور. اما راهی نیست. به سختی از تخت می زنم بیرون. یک لیوان نسکافه داغ درست می کنم و علیرغم میلم و توی سرمای سر صبح، سر از زیر دوش در میارم. این چشمهای گود افتاده و صورت رنگ پریده؛ مگر با فشار آب گرم قابل تحمل بشن.خیسی کوچه، خبر از بارانی میده که حتی صداش رو هم نشنیدم. اما دوباره نم نم باران شروع میشه و این یعنی خود خود اجابت....با بی میلی تمام، راهی میشم. قبل از اون میرم سراغ کمد و بسته قرص ویتامین دی رو برمیدارم تا یکی خارج از نوبت مصرف دو هفته یک بارم، بخورم. میدونم که کمبودش باعث افسردگی هست، شاید خوردنش بتونه یک کم سروتونین مغزم رو تقویت کنه. دلم هیچ مدل خوردنی رو نمیخواد.....خیلی اتفاقی، هوس آهنگی رو میکنم که یک زمانی فکر می توی احوالم با "تو" مصداق پیدا میکنه: " منم و وحشت تردید یه عشق....." اما حتی یادت هم نمی افتم. سیستم رو روشن نکرده، قرص ویتامین دی پنجاه هزار رو می خورم و میرم سراغ کارها. اول از همه، سراغ ارسال محموله ای رو میگیرم که دیروز باید می رفته و طبق آمار، تا فردا هم بیشتر نداریم. کارشناسش یته و تلفن جواب نمیده. با این در و اون در زدن، می فهمم اصلا ح محموله حرکت نکرده و این یعنی فاجعه. مطمینم یک جای کاراشتباه هست و موجودی باید بیشتر از این باشه که فردا کم بیاد. اما معمولا اثباتش طولانی میشه و طبق روال، اول موجودی رو می برم بالا و بعد دنبال گمشده می گردم. میرم سراغ مدیرجان که فعلا اطلاع رسانی کنم: با داد و فریادش و تهدید دخترک مسیول آمار که امروز هم نیست ادامه پیدا می کنه که چرا دیروز توی اقلام ری، اعلامش نکرده. هرچی هم میگم طبق آماررهفته قبل هنوز باید داشته باشیم و موجودی که دیروز اعلام شده افت شدید داشته و احتمالا یا اشتباه هست یا ضایعات ناگهانی؛ فایده ای نداره و تهدیدهای از راه دور دخترک، ادامه داره....بالا ه همکار در یت تماس میگیره و وقتی معترض میشم که چرا علیرغم توافقمون، دیروز ارسال نداشته، میندازه گردن مدیرجان که با ایشون هماهنگ شده و جیغ و فریاد من که باید به من خبر می دادی هم تاثیری نداره. بهش میگم به فکر یتش باشه و خودم این طرف رو جمع میکنم. مطمینا الان و وسط عصبانیت مدیر جان، وقتش نیست که بهش بگم و البته که مطمینم سو برداشت یا ابکاری همکار هست، وگرنه محاله مدیرجان با ارسال محموله مخالفتی داشته باشه توی این اوضاع!غم و افسردگی دیگه مجالی برای بروز ندارن. باید همه فکرم رو به کار بگیرم و سوتی همکار محترم رو جمع کنم. کار و مکاتبه و چای و همه چیز دیگه تعطیل میشه و می افتم به زنگ و تماس و فکر و فکر و ماشین و هماهنگی هزار تا چیز، تا بتونم با این وضعیت نابسامان حمل و نقل و اعتصاب؛ تا کمتر از ۲۴ ساعت آینده، محموله رو ۱۴۰۰ کیلومتر جابه جا کنم.....تا عصر اونقدر جلسه و ری و هماهنگی و تماس و ...... هست که دیگه خودم فراموش میشم! فقط وقت میشه سر ظهر سراغی از بابا بگیرم که در حال ترخیص هست و مامان که میره فیزیوتراپی برای دستش. با چهره ای بی رنگ اما ملتهب و داغ از درون، با اندک عطر خاصی که امروز زدم تا یک کمی حالم رو بهتر کنه، با شلوار جینی که با مانتو فرمم پوشیدم تا یک کم تغییر باشه و کمک به حالم؛ با این همه دوندگی که از صبح و استرسی که کشیدم، و شاید هم به مدد دوپینگ ویتامین دی، بالا ه سرحال، روز رو به غروب می رسونم. آهان! تازه وسط این همه کار، برای خواهر مدیر جان هم هماهنگ که بدون نوبت، بره کلینیک دوست جانم برای فیزیوتراپی!بالا ه آ وقت، با انبوه نامه ها و کارهای مونده، میرم سراغ مدیرجان و میگه که خسته لست و میخواد بره و یک کم غر میزنم که کارهای من مدتهاست مونده و نشده صحبت کنیم. نامه ها رو باهم جمع می کنیم و وسطش با مثال ارسال نشدن محموله دیروز، علیرغم هماهنگی قبلی و تموم ش به این که به خواست شما ارسال نشده، از سو برداشت همکارها از ناهماهنکی من و مدیرم گله میکنم و کاملا حق به جانب، از بحث خارج میشم و قرار میشه توی جلسه این هفته، با بچه ها در موردش حرف بزنیم. یک کم هم حرف متفرقه می زنیم و میخوام در مورد مشکل دو ماه مونده حرف بزنم که میخواد بره و قول میده که فردا، یک ساعت تمام برام وقت بذاره. بعد هم بهم میگه یک کم فکر خودت باش و با یک سفر یا ورزش، نذار از پا در بیایی......این که حس میکنم ی هست که بتونه توی این اوضاع، کارم رو حمایت کنه - علیرغم گاهی عصبانیت ها و استرس ها، این که در عین این همه مشکل، میتونه حواسم به همه چیز باشه و با یک مدیریت بحران، مانع توقف خط بشم، این که میتونم این همه حس مسبولیت داشته باشم و از همه مهمتر این که اصلا توی این اوضاع و احوال، کار هست و درآمد هست و سلامتی؛ خدا رو شکر می کنم و تازه می رسم به کار معمول روزانه و تا خود هفت و نیم شب، کلی کار انجام میدم.......نوشتم تا یادم باشه، هر سربالایی، سراشیبی هم در پی داره و اساسا زندگی، تشکیل شده از قله ها و دره ها. این که حتی با بدترین روحیه، باید بلند بشم و روی پای خودم بایستم و به زندگی ادامه بدم؛ چون اساسا راه دیگه ای وجود نداره. نوشتم؛ حتی اگر کلی پرت و پلا و پر از غلط باشه، چون اینجا تنها جایی هست که میتونم خود خودم باشم، با تمام حس های همون لحظه ام؛ حتی اکر کاملا متناقض از روز قبلش باشه.....
خدای مهربانم: شکر می کنم و "از برای توان و قدرت، دعا می کنم....."

غروب با طعم کیک کاپوچینو.....

درخواست حذف این مطلب

حتی اگر پنجاه بار، تنهایی کوه رفته باشی؛ وقتی مدتی رو با جمع دوستان بری؛ دیگه محاله بتونی تنهایی پا توی کوه بذاری.حتی اگر صد بار، تنهایی توی پارک قدم زده باشی، وقتی چند بار دو نفری قدم زدی و ساعتها حرف زدی - حالا فرقی نمی کنه خواهر جان باشه یا دوست نازنین یار"تو" - ، دیگه محاله بتونی تنهایی برای قدم زدن بری پارک؛( خصوصا جایی مثل پردیسان که فقط و فقط برای تند تند قدم زدن هست...)حتی اگر بارها و بارها، تنهایی رفته باشی تیاتر/ کنسرت/ سینما.... اما وقتی چند بار با دوست نازنین رفته باشی و لذت همصحبتی، سرشارت کرده باشه؛ دیگه محاله بتونی بلیط تک نفره ب ی و بری .....وقتی غروب هایی بوده باشه که دو نفره و با کیک دستپخت خودت و چای صورتی رنگ آرامش توی هوای تازه و بین درختها، به شب رسیده باشه؛ دیگه محاله بتونی غروب ، تنهایی از طعم کیک کاپوچینو لذت ببری؛ حتی اگر روش یک عالمه سس شکلات ریخته باشی و همه خونه رو عطر کیک پر کرده باشه ......پروردگار مهربانم، ناراضی و ناشکر نیستم، فقط ازت میخوام دوباره توانایی لذت بردن تک نفره رو بهم برگردونی، وقتی خیلی وقتها، دسترسی به یک همراه خوب؛ میسر نیست؛ فرقی هم نیست بین نبودن دوست نازنین، دوستهای عزیز کوه و سفر، یا حتی "تو" ......

شنبه غمگین.....

درخواست حذف این مطلب

از صبح که بیدار میشم، اصلا حالم خوب نیست. میذارم به حساب صبح شنبه و خواب آلودگی و نگرانی از روز پر مشغله و سختی که پیش رو دارم. اما این دفعه انگار فرق داره: یک جورایی زیادی غمگینه.همه وجودم شده بغض و هر لحظه آمادگی این رو دارم که بزنم زیر گریه. حتی دوش صبحگاهی و عطر و طعم خوش نسکافه و کیک کاپوچینو هم بی فایده است. از بس توانم کم هست، آرزوی خوب صبح شنبه ام برای دوستان میشه امید به داشتن شنبه پر انرژی! اما اثریزاززانرژی نیست برای خودم. رانندگی و آهنگهای شاد توی مسیر هم تاثیری نداره. هرچی از روز میگذره، بدتر میشم که بهتر نمیشم. دخترک همکار متوجه حال ابم میشه، اما فرصتی برای حرف زدن نیست. اختلاف نظرها و مشکلات، بدترم می کنه. داغی و هاب صورتم از دور مشخصه، بهتر نمیشم که نمیشم. بعد رفتن بچه ها، مدیر جان میاد و کمی در مورد کارها حرف می زنیم. هم دلم میخواد فرصتی باشه تا مشکلی که مدتهاست روی دلم مونده رو بگم، هم دلم نمیخواد با این حال اب و چشمهای آماده ریزش، ضعف نشون بدم، به وقت دفاع از موضع کاملا به حقم. مدیرجان معمولا اندکی حال اب آدم رو متوجه میشه و در عجبم که چیزی نمی پرسه: متوجه نشده یا می دونه اوضاع ابتر از اونه که بشه به روم آورد و دیگه نشه جمعش کرد؟....نگران مامانم. فیزیوتراپی داشته و بعد قرار بود سری به بابا بزنه که برای شیمی درمانی بستریه. بالا ه توی تماس سوم جواب میده. از حال بابا میگه که باز موقع غذا خوردن، غذا توی گلوش گیر می کنه و انگار دنیا به سرم اب میشه: اتفاقی بوده یا بعد از ی ال جراحی و شیمی درمانی، باز رسیدیم نقطه اول؟..... حال ابتر بعدش، قابل وصف نیست. حس و حال کار ندارم. اما توان رانندگی و خونه اومدن هم نیست. این همه کار رو هم نمیشه گذاشت برای فردا..... یک کم با گوشی ور میرم. کاغذ بر می دارم و ده پانزده سطری می نویسم: حال بابام خوب میشه. چاره دیگه ای ندارم. ی کمکم نیست و باید از پس خودم بر بیام. ازصبح یک لیوان چای بیشتر نخوردم. میرم برای خودم چای بریزم که شاید بغضم بره پایین. یکی دو نفر بیشتر توی شرکت نیستن. با خودم فکر می کنم که باید خوب باشم. باید بتونم غمها رو هل بدم عقب و به کارهام برسم. چاره دیگه ای ندارم. خدا رو صدا می کنم، لیوان چای رو سر می کشم و چند خط دیگه می نویسم: حال بابام خوب میشه. مامانم حالش خوبه.... سر بلند می کنم و میرم توی مانیتور. تا خود یک ربع به هشت، سرم به مکاتبات و حساب و کتابها گرمه. حتی اونقدر حواسم جمع هست که بتونم مغایرت آمارها رو دربیارم. حس می کنم خوب شدم: خدا رو شکر میکنم و قبل از اون که زنگ خاموشی رو بزنن، کامپیوتر رو خاموش می کنم. فکر می کنم چقدر خوب که حالا که نه دلیل اندوهم رو پیدا ، نه ی هست که بتونه کمک کنه تا سبک بشم، خدا کمکم می کنه که بتونم تنهایی س ا بایستم. در شرکت رو که قفل می کنم، امیدوارم که فردا حالم خوب باشه: سوییچ رو چرخاندن همان و ترکیدن بغض و هق هق زدن تمام مسیر؛ همان. کی میگه خوب شدم؟.....گرفتن این پیغام روی یکی از کانالها برام جالب بود: "یک افسانه قدیمی می گه وقتی انسانی روی زمین می میره و ی نیست برای گریستنش، یک انسان دیگر تعیین می شه برای غمگین شدن. برای همین هم هست که گاهی دلمون بی نهایت می گیره بدون اینکه بدونیم....."
# خدای بزرگ و مهربون؛ میدونم تا همین جاش هم خیلی خیلی هوام رو داشتی و کم معجزه نکردی برای سلامتی عزیزانم. اما لطفا بازم بیشتر: من رو محکمتر در آغوشت بگیر و حال نا خوبم رو برطرف کن. به همه بیماران، سلامتی بده، همه بیماران و بیماران دوستان عزیز و عزیزانم رو سلامت کامل عنایت کن.....- ببخشید اگر این همه بی انرژی هستم و از کلماتم غصه می باره، نمیخوام خوندن ازتنهایی ها و مشکلات و بیماری، باعث ناراحتی تون بشه؛ اما خب دیگه تنها تسلی، این خونه دوست داشتنیم هست که با همه بی معرفتی هام؛ بازهم این طور پناهم میده.......
پ.ن: راستی تلگرام هم که قطعه باز...

تنهایی غروب با طعم کیک کاپوچینو.....

درخواست حذف این مطلب

حتی اگر پنجاه بار، تنهایی کوه رفته باشی؛ وقتی مدتی رو با جمع دوستان بری؛ دیگه محاله بتونی تنهایی پا توی کوه بذاری.حتی اگر صد بار، تنهایی توی پارک قدم زده باشی، وقتی چند بار دو نفری قدم زدی و ساعتها حرف زدی - حالا فرقی نمی کنه خواهر جان باشه یا دوست نازنین یار"تو" - ، دیگه محاله بتونی تنهایی برای قدم زدن بری پارک؛( خصوصا جایی مثل پردیسان که فقط و فقط برای تند تند قدم زدن هست...)حتی اگر بارها و بارها، تنهایی رفته باشی تیاتر/ کنسرت/ سینما.... اما وقتی چند بار با دوست نازنین رفته باشی و لذت همصحبتی، سرشارت کرده باشه؛ دیگه محاله بتونی بلیط تک نفره ب ی و بری .....وقتی غروب هایی بوده باشه که دو نفره و با کیک دستپخت خودت و چای صورتی رنگ آرامش توی هوای تازه و بین درختها، به شب رسیده باشه؛ دیگه محاله بتونی غروب ، تنهایی از طعم کیک کاپوچینو لذت ببری؛ حتی اگر روش یک عالمه سس شکلات ریخته باشی و همه خونه رو عطر کیک پر کرده باشه ......پروردگار مهربانم، ناراضی و ناشکر نیستم، فقط ازت میخوام دوباره توانایی لذت بردن تک نفره رو بهم برگردونی، وقتی خیلی وقتها، دسترسی به یک همراه خوب؛ میسر نیست؛ فرقی هم نیست بین نبودن دوست نازنین، دوستهای عزیز کوه و سفر، یا حتی "تو" ......

تنهایی غروب با طعم کیک کاپوچینو.....

درخواست حذف این مطلب

حتی اگر پنجاه بار، تنهایی کوه رفته باشی؛ وقتی مدتی رو با جمع دوستان بری؛ دیگه محاله بتونی تنهایی پا توی کوه بذاری.حتی اگر صد بار، تنهایی توی پارک قدم زده باشی، وقتی چند بار دو نفری قدم زدی و ساعتها حرف زدی - حالا فرقی نمی کنه خواهر جان باشه یا دوست نازنین یار"تو" - ، دیگه محاله بتونی تنهایی برای قدم زدن بری پارک؛( خصوصا جایی مثل پردیسان که فقط و فقط برای تند تند قدم زدن دو نفره است...)حتی اگر بارها و بارها، تنهایی رفته باشی تیاتر/ کنسرت/ سینما.... اما وقتی چند بار با دوست نازنین رفته باشی و لذت همصحبتی، سرشارت کرده باشه؛ دیگه محاله بتونی بلیط تک نفره ب ی و بری .....وقتی غروب هایی بوده باشه که دو نفره و با کیک دستپخت خودت و چای صورتی رنگ آرامش توی هوای تازه و بین درختها، به شب رسیده باشه؛ دیگه محاله بتونی غروب ، تنهایی از طعم کیک کاپوچینو لذت ببری؛ حتی اگر روش یک عالمه سس شکلات ریخته باشی و همه خونه رو عطر کیک پر کرده باشه ......پروردگار مهربانم، ناراضی و ناشکر نیستم، فقط ازت میخوام دوباره توانایی لذت بردن تک نفره رو بهم برگردونی، وقتی خیلی وقتها، دسترسی به یک همراه خوب؛ میسر نیست؛ فرقی هم نیست بین نبودن دوست نازنین، دوستهای عزیز کوه و سفر، یا حتی "تو" ......

بعد از چهار سال .....

درخواست حذف این مطلب

امروز، دقیقا چهار سال از اولین روزی که اومدم توی این شرکت جان، گذشت. خب الان یک کم حواشی زیاد هست و اوضاع درهم، برای همین نمیخوام صرفا به منفی ها فکر کنم.اما نمیتونم بگم اینجا اومدن برام کاملا خوب بود یا کاملا بد. همراه با خوبی ها و مشکلات زیادی بود، تاثیرات خیلی خوبی هم توی زندگیم داشت؛ اما در کل میشه گفت پیرم کرد، البته اگر به عبور از مرز چهل سالگی هم فکر نکنم!- خب شروع کار، همکاری با یک دوست قدیمی بود و هم ساختمانی شدن با دوست عزیز. خب درسته که فاصله با نفر دوم، زیاد و طولانی بود و حتی شاید بشه گفت ارتباط در حد صفر. اما همون دوباره توی یک فضا بودن، خیلی خوب بود.- بعد آوردن اون یکی همکار قدیم بود توی سیستم. چیزی که اولش باعث شادی بود و کمتر از یک ماه، شد بزرگترین اشتباه زندگی در حوزه کار- مفیدترین و بهترین اتفاق، تشکیل گروه کوه بود و حضور من به دعوت و اصرار دوست عزیز. از آشنایی های مضاعف جمعی دیگر و فرصت همدلی دوست عزیز که بگذریم؛ برای من شد باز شدن در به یک دنیای جدید: پام به دنیای کوه باز شد و هم شد یکی از بهترین اوقات و تفریح و ورزش؛ هم آشنایی با کلی آدم جدید با مرام و اخلاق کوهنوردی.حیف که چند تا چیز دست به دست هم دادند و مدتیه از همه چیز دور افتادم... - اختلاف شدید و عجیب دوست قدیمی و شرکت جان و قطع ارتباط ناگهانی با ایشون و متز ل شدن موقعیت من، از بدی ها بود که همزمان شد با رو شدن دروغهای همکار قدیمی و فشار مضاعفی که روی من بود و نگرانی....- گرفتن تسویه حساب شرکت جان قدیمی و کمکش به وام برای تغییر خونه و محل زندگی؛ خیلی خوب بود. دو تا پاداش غیر منتظره پروژه و پایان سال شرکت؛ کمک کرد به کمتر بد ار شدن به بانک مسکن بابت وام اوراق.- خونه جدید و دوباره سرویس رو تجربه هم خیلی خوب بود؛ چیزی حدود سه سال و آشنایی با جمعی دیگر از همکاران ساختمان، خصوصا رضی جانمان.-مدتی رکود و نگرانی؛ تعطیلات و مرخصی اجباری؛ اما عاقبتش شد یک حجم کار خیلی خوب و برگشتن به روزهای اوج....- یت های پی در پی به خطه گرمسیر و دیدن جمعی از خونگرمترین و مهربان ترین مردمان این خاک. هرچند که اون هم مدت محدودی بود و الان یک سال و نیم هست که نتونستم برم. اما همشون شدن بهترین روزهای کار و تجربه سفر تنهایی.- حس بدترین احوال، وقتی از سمت خودم تنزل داده شدم و بعد اومدن مدیری که کم اذیت نداشت، اما لااقل اخلاق مند بود....- مدیرعامل محترم علیرغم تن دادن به تنزل رتبه من و از کار کنار گذاشته شدنم به خاطر قایم مقامش؛ هنوز خیلی قبولم داشت، حتی بیشتر از مدیر جدید که آشنای قایم مقام بود.برای همین خیلی وقتها خارج از روال اداری، از من نظر می خواست یا کاری می سپرد یا .... در نوع خودش تجربه جالبی بود؛ البته به قیمت دشمنی بیشتر قایم مقام!- بعد از ی ال و نیم مشکل با همکار قدیمی و قطع ارتباط کامل باهاش و کلا " ندیدنش" توی شرکت - که توی فضای به اون کوچکی چندان کار راحتی نیست - و یک عالمه سمپاشی که بر علیه من کرد و کلی دشمن و مشکل که برام تراشید؛ بالا ه با مدیر جدیدی که براش اومد نساخت و گذاشت و رفت و من یک نفس راحت کشیدم. هرچند که هنوز و بعد دو سال، گاهی باقیمانده یا تاثیر زهرش، یک اش کوچکی ایجاد می کنه که البته اصلا هم مهم و تاثیر گذار نیست.- تحریم ضمنی و کم شدن حجم کار به همون دلایل بالا، همزمان بود با آشنایی با "تو" و فرصت خوبی که وقت کافی براش داشته باشم و البته بی توجهی به این رفتارها و تنش ها. -اومدن مدیر عامل جدید، نقطه امید بود ، اما دو ماه اول اوضاع خیلی بدتر شد. تنها نکته مثبتش، به موقع شدن حقوق بود. کم کم با نبودن "تو" و بیشتر شدن فشارهای قایم مقام که مجبور به رفتن بشم، برای خودم تاریخ گذاشتم که بعد از مرخصی و سفر با خواهرجان ها، حتی بدون پیدا کار، بذارم و برم. توی سفر بودم که خبر از انقلاب رسید و اومدن معاونت جدید و به حاشیه رفتن قایم مقام. چند روز بعد هم رسما کارها اومد دست معاونت جدید و ما قرار شد با ایشون کار کنیم و دقیقا از همون لحظه، ورق روزگار برگشت و من دقیقا یک سال بعد از اون کنار گذاشته شده بودم، برگشتم جای قبلم؛ البته این بار بسیار با قدرت تر.- مدیریت جدید، باعث تغییر موقعیت و جایگاه شرکت شد توی کل مجموعه. اعتبار و احترام ما هم همینطور. لباس فرم، سیستم هماهنگ پرداختها و خیلی چیزهای دیگه هم از آثارش بود.- تنش ها و مشکلات کاری زیاد بودن. درگیری با پیمانکارها و مشکلات خط و تولید از یک طرف، مسایلی که با اون یکی واحد که تحت معاونت قایم مقام سابق بود هم به جای خود. این اختلاف تا پایین ترین سطح هم کشیده شده بود و نتیجه اش، دو دسته گی عمیق بین همکارها....خیلی طول کشید،اما کم کم و به خصوص با کمک حسن ارتباط من و همکاران اون طرف و البته مدیرشون از پایین و فشار معاونت ما به معاونت اونها، باعث شد که بعد ازیک سال و ، کلی کمرنگ بشه. - با حمایت معاونت جدید و البته استعداد و پشتکاری که داشتم، جایگاهم کاملا تثبیت شد و اعتباری که باید رو توی سیستم به دست آوردم و بالا ه حکمم رو هم گرفتم. چیزی که در بدو ورود و البته بدون حکم رسمی بهم داده شده بود.- زیر و بم های کار، اختلاف نظر گاه و بی گاه با معاونت، حرف نشنوی و کم کاری های مجموعه تحت نظر، اصطکاک با بقیه واحدهای شرکت، مشکلات با پیمانکار و بازرس و کارخانه، مشکلات قیمت و تحریم و نبودن مواد اولیه و اعتصاب باربری ها و ..... هم که بالل ه جزو لاینفک کار هستند......- با همه اینها، خدا رو شکر که کاری چنین خوب هست و درآمد هست و اعتبار و احترام......



باز هم انفجار....

درخواست حذف این مطلب

از همه حرفهای نگفته و پستهای نوشته نشده و سوژه های نیمه رها شده در ذهن که بگذریم، امروز عصر؛ بازرصدای انفجارربود و لرزش ساختان زیر پای من که باز دلم لرزید و قلبم به طپش افتاد و یادم رفت به صدا و موج وحشتناک انفجار سال ۹۰ که پشت میز بودم و حادثه سال ۸۴ که از دور وصفش رو شنیده بودم و ناخود آگاه، یاد " او" افتادم و بی اختیار نگران شدم ........ صدای آژیر آتش نشانی و جهت حرکتش، من رو راهی پنجره های اون سمت ساختمان کرد و دیدن دود سفید چنددصدمتر پایین تر و شنیدن از شعله هایی که تمام شده بود ؛ امید داد که انشاله حادثه به خیر گذشته و تعداد مصدوم کم بوده باشه........
- باشد که دستم به نوشتن؛ روان شود باز ......

بهانه می خواهم برای سر تاریکی زمستان.....

درخواست حذف این مطلب

گرمای زیاد، کلافه و عصبیم می کنه. از گرمای تابستان متنفرم. اما کوتاهی روزهای پاییز و زمستان، بیشتر اذیتم می کنه. این که تا چشم نزدی، همه جا شب شده و تاریکه و تنها راه فرار از تاریکی، خو دن هست! این که باید توی تاریکی شب بیایی خونه. اصلا وقتی نمای شیشه ای شرکت جان، همه تاریکی رو درون خودش می کشه و ساعات آ کار توی تاریکی هست و بعد هم باید توی تاریکی به ماشین جان برسی، این که گرفتار ترافیک سر شب میشی و خونه رو توی روشنایی نمی بینی، همه اش پر غصه است. از اون بدتر هم سرد شدن هواست که هیچ راهی نمی مونه برای فرار، الا بغل کیسه آبگرم و خزیدن زیر پتو..... تاریکی - زود شب شدن - و سرما، خودشون به حد کافی توانمند هستند برای به افسردگی کشوندن یک آدم سالم. امان از اون که این همه دلیل بیرونی هم توی جامعه و بیماری توی خانواده باشه. کاش این زمستون رو بی دردسر به بهار برسونم. کاش با خبرهای خوب سلامتی و رفع مشکلات و رونق جامعه و بازگشت اخلاق، شادی؛ مهمان شبهای سرد و تاریک زمستان و البته کل زندگیمون بشه ......خدای بزرگ، مهربانی ات رو بیشتر کن و مردم این سرزمین رو محکم توی بغلت بگیر و از این اوضاع نابسامان نجاتمون بده. عزیزان من رو هم محکمتر بغل کن و با سلامتیشون، لطف ودنعمتت رو در حقمون تموم کن.....
پ.ن: بالا ه پست مربوط به چهارم شهریورماه، هرچند اون طوری که دلم می خواست نشد، اما تکمیل شد و از آرشیو موقت خارج. به تاریخ خودش هست: چند پست پایین تر.

بعد از چهار سال .....

درخواست حذف این مطلب

امروز، دقیقا چهار سال از اولین روزی که اومدم توی این شرکت جان، گذشت. خب الان یک کم حواشی زیاد هست و اوضاع درهم، برای همین نمیخوام صرفا به منفی ها فکر کنم.اما نمیتونم بگم اینجا اومدن برام کاملا خوب بود یا کاملا بد. همراه با خوبی ها و مشکلات زیادی بود، تاثیرات خیلی خوبی هم توی زندگیم داشت؛ اما در کل میشه گفت پیرم کرد، البته اگر به عبور از مرز چهل سالگی هم فکر نکنم!- خب شروع کار، همکاری با یک دوست قدیمی بود و هم ساختمانی شدن با دوست عزیز. خب درسته که فاصله با نفر دوم، زیاد و طولانی بود و حتی شاید بشه گفت ارتباط در حد صفر. اما همون دوباره توی یک فضا بودن، خیلی خوب بود.- بعد آوردن اون یکی همکار قدیم بود توی سیستم. چیزی که اولش باعث شادی بود و کمتر از یک ماه، شد بزرگترین اشتباه زندگی در حوزه کار- مفیدترین و بهترین اتفاق، تشکیل گروه کوه بود و حضور من به دعوت و اصرار دوست عزیز. از آشنایی های مضاعف جمعی دیگر و فرصت همدلی دوست عزیز که بگذریم؛ برای من شد باز شدن در به یک دنیای جدید: پام به دنیای کوه باز شد و هم شد یکی از بهترین اوقات و تفریح و ورزش؛ هم آشنایی با کلی آدم جدید با مرام و اخلاق کوهنوردی.حیف که چند تا چیز دست به دست هم دادند و مدتیه از همه چیز دور افتادم... - اختلاف شدید و عجیب دوست قدیمی و شرکت جان و قطع ارتباط ناگهانی با ایشون و متز ل شدن موقعیت من، از بدی ها بود که همزمان شد با رو شدن دروغهای همکار قدیمی و فشار مضاعفی که روی من بود و نگرانی....- گرفتن تسویه حساب شرکت جان قدیمی و کمکش به وام برای تغییر خونه و محل زندگی؛ خیلی خوب بود. دو تا پاداش غیر منتظره پروژه و پایان سال شرکت؛ کمک کرد به کمتر بد ار شدن به بانک مسکن بابت وام اوراق.- خونه جدید و دوباره سرویس رو تجربه هم خیلی خوب بود؛ چیزی حدود سه سال و آشنایی با جمعی دیگر از همکاران ساختمان، خصوصا رضی جانمان.-مدتی رکود و نگرانی؛ تعطیلات و مرخصی اجباری؛ اما عاقبتش شد یک حجم کار خیلی خوب و برگشتن به روزهای اوج....- یت های پی در پی به خطه گرمسیر و دیدن جمعی از خونگرمترین و مهربان ترین مردمان این خاک. هرچند که اون هم مدت محدودی بود و الان یک سال و نیم هست که نتونستم برم. اما همشون شدن بهترین روزهای کار و تجربه سفر تنهایی.- حس بدترین احوال، وقتی از سمت خودم تنزل داده شدم و بعد اومدن مدیری که کم اذیت نداشت، اما لااقل اخلاق مند بود....- مدیرعامل محترم علیرغم تن دادن به تنزل رتبه من و از کار کنار گذاشته شدنم به خاطر قایم مقامش؛ هنوز خیلی قبولم داشت، حتی بیشتر از مدیر جدید که آشنای قایم مقام بود.برای همین خیلی وقتها خارج از روال اداری، از من نظر می خواست یا کاری می سپرد یا .... در نوع خودش تجربه جالبی بود؛ البته به قیمت دشمنی بیشتر قایم مقام!- بعد از ی ال و نیم مشکل با همکار قدیمی و قطع ارتباط کامل باهاش و کلا " ندیدنش" توی شرکت - که توی فضای به اون کوچکی چندان کار راحتی نیست - و یک عالمه سمپاشی که بر علیه من کرد و کلی دشمن و مشکل که برام تراشید؛ بالا ه با مدیر جدیدی که براش اومد نساخت و گذاشت و رفت و من یک نفس راحت کشیدم. هرچند که هنوز و بعد دو سال، گاهی باقیمانده یا تاثیر زهرش، یک اش کوچکی ایجاد می کنه که البته اصلا هم مهم و تاثیر گذار نیست.- تحریم ضمنی و کم شدن حجم کار به همون دلایل بالا، همزمان بود با آشنایی با "تو" و فرصت خوبی که وقت کافی براش داشته باشم و البته بی توجهی به این رفتارها و تنش ها. -اومدن مدیر عامل جدید، نقطه امید بود ، اما دو ماه اول اوضاع خیلی بدتر شد. تنها نکته مثبتش، به موقع شدن حقوق بود. کم کم با نبودن "تو" و بیشتر شدن فشارهای قایم مقام که مجبور به رفتن بشم، برای خودم تاریخ گذاشتم که بعد از مرخصی و سفر با خواهرجان ها، حتی بدون پیدا کار، بذارم و برم. توی سفر بودم که خبر از انقلاب رسید و اومدن معاونت جدید و به حاشیه رفتن قایم مقام. چند روز بعد هم رسما کارها اومد دست معاونت جدید و ما قرار شد با ایشون کار کنیم و دقیقا از همون لحظه، ورق روزگار برگشت و من دقیقا یک سال بعد از اون کنار گذاشته شده بودم، برگشتم جای قبلم؛ البته این بار بسیار با قدرت تر.- مدیریت جدید، باعث تغییر موقعیت و جایگاه شرکت شد توی کل مجموعه. اعتبار و احترام ما هم همینطور. لباس فرم، سیستم هماهنگ پرداختها و خیلی چیزهای دیگه هم از آثارش بود.- تنش ها و مشکلات کاری زیاد بودن. درگیری با پیمانکارها و مشکلات خط و تولید از یک طرف، مسایلی که با اون یکی واحد که تحت معاونت قایم مقام سابق بود هم به جای خود. این اختلاف تا پایین ترین سطح هم کشیده شده بود و نتیجه اش، دو دسته گی عمیق بین همکارها....خیلی طول کشید،اما کم کم و به خصوص با کمک حسن ارتباط من و همکاران اون طرف و البته مدیرشون از پایین و فشار معاونت ما به معاونت اونها، باعث شد که بعد ازیک سال و ، کلی کمرنگ بشه. - با حمایت معاونت جدید و البته استعداد و پشتکاری که داشتم، جایگاهم کاملا تثبیت شد و اعتباری که باید رو توی سیستم به دست آوردم و بالا ه حکمم رو هم گرفتم. چیزی که در بدو ورود و البته بدون حکم رسمی بهم داده شده بود.- زیر و بم های کار، اختلاف نظر گاه و بی گاه با معاونت، حرف نشنوی و کم کاری های مجموعه تحت نظر، اصطکاک با بقیه واحدهای شرکت، مشکلات با پیمانکار و بازرس و کارخانه، مشکلات قیمت و تحریم و نبودن مواد اولیه و اعتصاب باربری ها و ..... هم که بالل ه جزو لاینفک کار هستند......- با همه اینها، خدا رو شکر که کار هست و درآمد هست و اعتبار و احترام......
پ.ن: شروعش همون چهارم شهریور بود که میشد چهارمین سال. اما تا سه هفته بعد، نیمه کاره موند و آ هم تکمیل نشد. عج ا چند روزی اول صفحه باشه، تا بعد .....


بعد از چهار سال .....

درخواست حذف این مطلب

امروز، دقیقا چهار سال از اولین روزی که اومدم توی این شرکت جان، گذشت. خب الان یک کم حواشی زیاد هست و اوضاع درهم، برای همین نمیخوام صرفا به منفی ها فکر کنم.اما نمیتونم بگم اینجا اومدن برام کاملا خوب بود یا کاملا بد. همراه با خوبی ها و مشکلات زیادی بود، تاثیرات خیلی خوبی هم توی زندگیم داشت؛ اما در کل میشه گفت پیرم کرد، البته اگر به عبور از مرز چهل سالگی هم فکر نکنم!- خب شروع کار، همکاری با یک دوست قدیمی بود و هم ساختمانی شدن با دوست عزیز. خب درسته که فاصله با نفر دوم، زیاد و طولانی بود و حتی شاید بشه گفت ارتباط در حد صفر. اما همون دوباره توی یک فضا بودن، خیلی خوب بود.- بعد آوردن اون یکی همکار قدیم بود توی سیستم. چیزی که اولش باعث شادی بود و کمتر از یک ماه، شد بزرگترین اشتباه زندگی در حوزه کار- مفیدترین و بهترین اتفاق، تشکیل گروه کوه بود و حضور من به دعوت و اصرار دوست عزیز. از آشنایی های مضاعف جمعی دیگر و فرصت همدلی دوست عزیز که بگذریم؛ برای من شد باز شدن در به یک دنیای جدید: پام به دنیای کوه باز شد و هم شد یکی از بهترین اوقات و تفریح و ورزش؛ هم آشنایی با کلی آدم جدید با مرام و اخلاق کوهنوردی.حیف که چند تا چیز دست به دست هم دادند و مدتیه از همه چیز دور افتادم... - اختلاف شدید و عجیب دوست قدیمی و شرکت جان و قطع ارتباط ناگهانی با ایشون و متز ل شدن موقعیت من، از بدی ها بود که همزمان شد با رو شدن دروغهای همکار قدیمی و فشار مضاعفی که روی من بود و نگرانی....- گرفتن تسویه حساب شرکت جان قدیمی و کمکش به وام برای تغییر خونه و محل زندگی؛ خیلی خوب بود. دو تا پاداش غیر منتظره پروژه و پایان سال شرکت؛ کمک کرد به کمتر بد ار شدن به بانک مسکن بابت وام اوراق.- خونه جدید و دوباره سرویس رو تجربه هم خیلی خوب بود؛ چیزی حدود سه سال و آشنایی با جمعی دیگر از همکاران ساختمان، خصوصا رضی جانمان.-مدتی رکود و نگرانی؛ تعطیلات و مرخصی اجباری؛ اما عاقبتش شد یک حجم کار خیلی خوب و برگشتن به روزهای اوج....- یت های پی در پی به خطه گرمسیر و دیدن جمعی از خونگرمترین و مهربان ترین مردمان این خاک. هرچند که اون هم مدت محدودی بود و الان یک سال و نیم هست که نتونستم برم. اما همشون شدن بهترین روزهای کار و تجربه سفر تنهایی.- حس بدترین احوال، وقتی از سمت خودم تنزل داده شدم و بعد اومدن مدیری که کم اذیت نداشت، اما لااقل اخلاق مند بود....- مدیرعامل محترم علیرغم تن دادن به تنزل رتبه من و از کار کنار گذاشته شدنم به خاطر قایم مقامش؛ هنوز خیلی قبولم داشت، حتی بیشتر از مدیر جدید که آشنای قایم مقام بود.برای همین خیلی وقتها خارج از روال اداری، از من نظر می خواست یا کاری می سپرد یا .... در نوع خودش تجربه جالبی بود؛ البته به قیمت دشمنی بیشتر قایم مقام!- بعد از ی ال و نیم مشکل با همکار قدیمی و قطع ارتباط کامل باهاش و کلا " ندیدنش" توی شرکت - که توی فضای به اون کوچکی چندان کار راحتی نیست - و یک عالمه سمپاشی که بر علیه من کرد و کلی دشمن و مشکل که برام تراشید؛ بالا ه با مدیر جدیدی که براش اومد نساخت و گذاشت و رفت و من یک نفس راحت کشیدم. هرچند که هنوز و بعد دو سال، گاهی باقیمانده یا تاثیر زهرش، یک اش کوچکی ایجاد می کنه که البته اصلا هم مهم و تاثیر گذار نیست.- تحریم ضمنی و کم شدن حجم کار به همون دلایل بالا، همزمان بود با آشنایی با "تو" و فرصت خوبی که وقت کافی براش داشته باشم و البته بی توجهی به این رفتارها و تنش ها. -اومدن مدیر عامل جدید، نقطه امید بود ، اما دو ماه اول اوضاع خیلی بدتر شد. تنها نکته مثبتش، به موقع شدن حقوق بود. کم کم با نبودن "تو" و بیشتر شدن فشارهای قایم مقام که مجبور به رفتن بشم، برای خودم تاریخ گذاشتم که بعد از مرخصی و سفر با خواهرجان ها، حتی بدون پیدا کار، بذارم و برم. توی سفر بودم که خبر از انقلاب رسید و اومدن معاونت جدید و به حاشیه رفتن قایم مقام. چند روز بعد هم رسما کارها اومد دست معاونت جدید و ما قرار شد با ایشون کار کنیم و دقیقا از همون لحظه، ورق روزگار برگشت و من دقیقا یک سال بعد از اون کنار گذاشته شده بودم، برگشتم جای قبلم؛ البته این بار بسیار با قدرت تر.- مدیریت جدید، باعث تغییر موقعیت و جایگاه شرکت شد توی کل مجموعه. اعتبار و احترام ما هم همینطور. لباس فرم، سیستم هماهنگ پرداختها و خیلی چیزهای دیگه هم از آثارش بود.- تنش ها و مشکلات کاری زیاد بودن. درگیری با پیمانکارها و مشکلات خط و تولید از یک طرف، مسایلی که با اون یکی واحد که تحت معاونت قایم مقام سابق بود هم به جای خود. این اختلاف تا پایین ترین سطح هم کشیده شده بود و نتیجه اش، دو دسته گی عمیق بین همکارها....خیلی طول کشید،اما کم کم و به خصوص با کمک حسن ارتباط من و همکاران اون طرف و البته مدیرشون از پایین و فشار معاونت ما به معاونت اونها، باعث شد که بعد ازیک سال و ، کلی کمرنگ بشه. - با حمایت معاونت جدید و البته استعداد و پشتکاری که داشتم، جایگاهم کاملا تثبیت شد و اعتباری که باید رو توی سیستم به دست آوردم و بالا ه حکمم رو هم گرفتم. چیزی که در بدو ورود و البته بدون حکم رسمی بهم داده شده بود.- زیر و بم های کار، اختلاف نظر گاه و بی گاه با معاونت، حرف نشنوی و کم کاری های مجموعه تحت نظر، اصطکاک با بقیه واحدهای شرکت، مشکلات با پیمانکار و بازرس و کارخانه، مشکلات قیمت و تحریم و نبودن مواد اولیه و اعتصاب باربری ها و ..... هم که بالل ه جزو لاینفک کار هستند......- با همه اینها، خدا رو شکر که کار هست و درآمد هست و اعتبار و احترام......
پ.ن: شروعش همون چهارم شهریور بود که میشد چهارمین سال. اما تا سه هفته بعد، نیمه کاره موندذو آ هم تکمیل نشد. عج ا چندذ زی اول صفحه باشه، تا بعد .....


بعد از 19 سال....

درخواست حذف این مطلب

۲۷ شهریور ماه ۷۸، اولین روزی بود عین یک کارمند واقعی، صبح سوار سرویس شدم و با کارت ساعت زدن، روز کاری رو شروع . نوزده سال تموم، توی چهار تا شرکت متفاوت......صبح که می خواستم از تاریخ بنویسم، هزارتا فکر توی سرم بود. الان هیچ کدومش یادم نیست!!
بی ربط نوشت: چند تا پست قبل نوشته بودم: " خدایا میشه امروز، دقیقا همین امروز ؛ یک تماس تلفنی باهام گرفته بشه که خیلی برام خوب باشه و خوشحالم کنه؟ ...."
اون روز، واقعا دلم یک تلفنی میخواست که حالم رو خوب کنه. شنیدن صدای یک دوست، که انتظارش رو نداشته باشم؛ می تونست خستگی رو در کنه. عاقبت هم وقتی که دیگه اصلا یادم رفته بود صبح از خدا چی خواستم، همکار جان به سرربرنده دررمرخصی زایمان زنگ زد و همون چند دقیقه کوتاه حرف زدن، کلی انرژی داد بهم. توضیح تکمیلی: بعضی ها فکر که منظورم از تلفنی که خوشحالم کنه، یک تلفن "خاص" بود یا آدم "خاص".اما واقعا این نبود. "خاص" بودن، اضطراب و دلشوره های خاص خودش رو هم داره که خیلی وقتها آدم واقعا آمادگیش رو نداره...
پ.ن: نمیتونم بگم که از شنیدن صدات و خبر سلامتیت خوشحال نشدم، اما استرس زیادی رو هم تحمل . بیشتر از همه هم از شنیدن یک خبر بد می ترسیدم که خوشبختانه نبود!

بعد از 19 سال....

درخواست حذف این مطلب

۲۷ شهریور ماه ۷۸، اولین روزی بود عین یک کارمند واقعی، صبح سوار سرویس شدم و با کارت ساعت زدن، روز کاری رو شروع . نوزده سال تموم، توی چهار تا شرکت متفاوت......صبح که می خواستم از تاریخ بنویسم، هزارتا فکر توی سرم بود. الان هیچ کدومش یادم نیست!!
بی ربط نوشت: چند تا پست قبل نوشته بودم: " خدایا میشه امروز، دقیقا همین امروز ؛ یک تماس تلفنی باهام گرفته بشه که خیلی برام خوب باشه و خوشحالم کنه؟ ...."
اون روز، واقعا دلم یک تلفنی میخواست که حالم رو خوب کنه. شنیدن صدای یک دوست، که انتظارش رو نداشته باشم؛ می تونست خستگی رو در کنه. عاقبت هم وقتی که دیگه اصلا یادم رفته بود صبح از خدا چی خواستم، همکار جان به سرربرنده دررمرخصی زایمان زنگ زد و همون چند دقیقه کوتاه حرف زدن، کلی انرژی داد بهم. توضیح تکمیلی: بعضی ها فکر که منظورم از تلفنی که خوشحالم کنه، یک تلفن "خاص" بود یا آدم "خاص".اما واقعا این نبود. "خاص" بودن، اضطراب و دلشوره های خاص خودش رو هم داره که خیلی وقتها آدم واقعا آمادگیش رو نداره...
پ.ن: نمیتونم بگم که از شنیدن صدات و خبر سلامتیت خوشحال نشدم، اما استرس زیادی رو هم تحمل . بیشتر از همه هم از شنیدن یک خبر بد می ترسیدم که خوشبختانه نبود!

بعد از سالها ....

درخواست حذف این مطلب


۱۸ سال پیش ، ۲۴ شهریور ۷۹ وقتی داشتن خطبه عقد رو می خوندن؛ توی خونه چون پدر محترم اساساً به عقد محضری اعتقاد نداشتند و اصرار داشتند که حتما این کار توی خونه انجام بشه حالا که مراسم نداریم؛ اگر از اطرافیان میپرسیدی که در مورد چنین روزی چه فکری میکنند؛ حتما می گفتند شهریورماه؟ الان باید دنبال کیف و کفش و لباس مدرسه بچه ها باشی و از آن طرف هم فکر چیزهایی که باید برای ذخیره زمستون توی فریزر گذاشت! اما خودم هیچ ایده ای ندارم یعنی یادم نمیاد به چی فکر می ! همه آرزوی من طلب عشق بود که فکر می بهش رسیدم .در مورد آینده و بچه نظر خاصی نداشتم.....
امشب وقتی به عنوان آ ین نفر در واحد را بستم و توی تاریکی راهی ماشین جان شدم یه دفعه یادم افتاد به ۱۸ سال پیش . نه اینکه از صبح یادش نبوده باشم، اما این سوال بهم دست داد که اون موقع در مورد امروزم چه فکر می ؛ اگر بهم میگفتن تو یک شرکت معظم یه سمت قابل قبول داری، یک ماشین نو گرفتی، تو فکر برنامه ریزی مناسب خودت و همکاران برای یت شهرستان هستی، اگر می گفتند الان بابا بیمارستان هست و شیمی درمانی میشه و خواهر جانهات رو ماه هاست که ندیدی مطمئناً باور نمی ! اما خب الان تو این موقعیتم. ناراضی نیستم؛ خیلی هم بابتش خداروشکر می کنم اما کی از فرداش خبر داشت که من داشته باشم؟.....
آرزوم عشق بود که بد یا خوب؛ هرچند کوتاه، ولی تجربه اش . توی مکه از خدا آرامش خواستم، که میشه گفت تا حد زیا رو بهم داد. چون حتی توی بدترین لحظات، حس می کنم قلبم آرومه. سلامتی عزیزانم رو خواستم که تا الان تا حد زیادی داشتم و امیدوارم بعد از این هم بیشتر ادامه داشته باشه......
راستی، حتی بابت "تو" هم ممنونم. حضور "تو" توی زندگیم، هرچند کوتاه، حس بسیار خوبی برام داشت و لمس قلبم؛ باعث شد خودم رو بیشتر دوست داشته باشم. همه تلاشم این بوده که با مهربانی، اطرافم رو جای بهتری برای زندگی بسازم و حالا وقتی گاهی می شنوم که حضورم مثل یک "قلب" بزرگ هست توی زندگیشون، عمیقا خوشحال میشم. کاش خیلی زود، با یک سفر دلچسب یا یک صعود خوب با دوستان خوب کوه، یک کم نشاط بپاشه به این روزهای پر از تنش.....


پ.ن: دو بار پاک شدن همه اون چه که نوشته بودم و پ نصف جملات از ذهن رو اضافه کنید به اون همه غلط تایپی که با گوشی لمسی میشن عامل فراری دادن من از نوشتن......
برمی گردم؛ انشاله خیلی زود .....

بعد از 19 سال....

درخواست حذف این مطلب

۲۷ شهریور ماه ۷۸، اولین روزی بود عین یک کارمند واقعی، صبح سوار سرویس شدم و با کارت ساعت زدن، روز کاری رو شروع . نوزده سال تموم، توی چهار تا شرکت متفاوت......صبح که می خواستم از تاریخ بنویسم، هزارتا فکر توی سرم بود. الان هیچ کدومش یادم نیست!!
بی ربط نوشت: چند تا پست قبل نوشته بودم: " خدایا میشه امروز، دقیقا همین امروز ؛ یک تماس تلفنی باهام گرفته بشه که خیلی برام خوب باشه و خوشحالم کنه؟ ...."
اون روز، واقعا دلم یک تلفنی میخواست که حالم رو خوب کنه. شنیدن صدای یک دوست، که انتظارش رو نداشته باشم؛ می تونست خستگی رو در کنه. عاقبت هم وقتی که دیگه اصلا یادم رفته بود صبح از خدا چی خواستم، همکار جان به سرربرنده دررمرخصی زایمان زنگ زد و همون چند دقیقه کوتاه حرف زدن، کلی انرژی داد بهم. توضیح تکمیلی: بعضی ها فکر که منظورم از تلفنی که خوشحالم کنه، یک تلفن "خاص" بود یا آدم "خاص".اما واقعا این نبود. "خاص" بودن، اضطراب و دلشوره های خاص خودش رو هم داره که خیلی وقتها آدم واقعا آمادگیش رو نداره...
پ.ن: نمیتونم بگم که از شنیدن صدات و خبر سلامتیت خوشحال نشدم، اما استرس زیادی رو هم تحمل . بیشتر از همه هم از شنیدن یک خبر بد می ترسیدم که خوشبختانه نبود!

به وقت این روزها....

درخواست حذف این مطلب


- روزها تند و تند دارن میگذرن. اول هفته، چشم به تعطیلات آ هفته دارم. نمیفهمم صبح چطور به غروب و شنبه چطوری به چهارشنبه می رسه. برای آ رهفته هزارتا فکر می کنم. از تمیزی اساسی خونه تا گشت و گذار و کتاب و .... آ ش به هیچکدوم نرسیده، منتظرم صبح شنبه بشه و بر به جایی که فکر می کنم مفیدترم. - دو سه هفته پیش پستی رو شروع و نیمه ماره موند. نمیخوام تاریخش دست بخوره و کامل هم نشده. بعد همینطور مونده و پست بعدی رو هم نمیتونم بنویسم! - برای کمک به یک پایان نامه، توی تظرسنجی اینترنتی شرکت . درباره خانمهایی بود که جدا شدن. تمام مدتی که داشتم سوالها رو جواب نی دادم، با خودم فکر می که توی فاصله دو سه سال بعد از ج ، مطمینا جوابهام با الان خیلی متفاوت هست. چه از تظر احساسی و چه فمر به آینده یا حتی نگاه به گذشته زندگی مشنرک. هیچ جایی هم نبود که برای اون دانشجوی بنده خدا یادداشت بذارم که لااقل بعدذاززسوالهای عمونی دررمورد سن و تحصیلات، می پرسیدی که چندسال از جداشدن گذشته. به نظرم کلی از اعتبا اسخ ها، دقیقا به همین موضوع برمی گرده و میتونه باعث تناقض شدید توی جوابها بشه.- عوارض بالاتر رفتن سن رو حس می کنم: نور کم واقعا بیناییم رو تحت تاثیر قرار میده. از اون طرف همه اش دنبال بزرگ صفحه و بزرگتر خوندن و دیدن نوشته هام!- ماشین جدید و ضبط سالم و پر امکانات، باعث شده دوباره مسیر رو به شنیدن بگذرونم. اما تجربه خوبی نبوده برام. آهنک های زیادی شاد، میرن روی مغزم و تا چند ساعت همه اش توی گوشم زنگ میزنن. آهنگ های قدیمی هم یا می برن به خاطرات، یارسر از حسی در میارم که پر از غم و ناراحتیه و تنها چیزیه که این روزها واقعا بهش نیازی ندارم. موسیقی بی کلام هم خوابم میاره!!- بر خلاف قدیمها، اصلا تنهایی نمیاونم جایی برم. کوه که پیشکش؛ حتی تیاتر هم دیگه تنهایی حوصله ام نمیاد. از اون طرف از هر قرار و دیدار دوستانه ای استقبال می کنم. هرجور شده و حتی با کلی تاخیر، خودم رو سر قرار می رسونم و سعی می کنم زمانی که اونجا هستم، کمترربه چیز دیگه ای فکر کنم. حالا این قرار، از تنوع خوبی هم برخورداره! فرق نمی کنه دوستان قدیم مدرسه باشن یا دوست جان جانها. دوستان گروه خانم نویسنده باشند یا همکاران قدیم. از هر دیداری استقبال می کنم. ( رافی بانو. بتونم از سر کار زود بزنم بیرون؛ حتما میام پیشت). و البته که اینها غالبا شامل مهمونی توی خونه نمیشه و همه اش تپی پارک و کافی شاپ و رستوران هست یا حتی نمایشگاه! البته به جز خونه همکارجان به سر برنده در مرخصی زایمان. - از اوضاع این خاک هم که بهتره چیزی نگم و فقط دست به دعا ببریم به امید معجزه ای که سامانمان بده. البته که از خونسرذی خودم متعجبم! اما میدونم وقتی جایی شرایطی پیش میاد که هیچ کاری از دست آدم برنمیاد، بهتره به هیچ چیزی فکر نکنه و خودش رو از خبرهای بد و تحلیلهای عجیب و غریب دور نگه داره و مراقب سلامتی و اعصابش باشه تا لااقل وسط این همه کمبود، هزینه بیماری و معضل نبودن دارو بهش اضافه نشه!- بدجوری معتاد تل.گرام شدم. بدون شرکت در بحث های ساعت گذشته، شب که می رسم تک تک پیغامهای صبح تا اون موقع رو میخونم. میدونم اعتیاده، اما نمیتونم ترکش کنم!- تاریخ رو که نگاه ؛ رسیدم به روز اولین دیدار و البته تبریک تولد پسر "تو". نمیدونم چه تاثیری روی روح و روان من داشتی که از ذهنم پاک نمیشی. اما مطمینم اگر اندکی ازبار احساسی داستان کم می و عقلانیت یا منطق رو جدی می گرفتم، همون دیدار اول کافی بود برای فهمیدن این همه فاصله و نیازی به کشوندن دل، تا ی ال بعدش نبود. آخه کی میتونه برای اولین دیدار یک خانم محترم، ساعت هفت شب بهش زنگ بزنه و برای یک ساعت بعد توی یکی از شلوغترین پارکهای تهران دعوتش کنه برای صحبت جدی؟.... هرچند که در نهایت؛ از تجربه ای که بود؛ پشیمون نیستم.- حدود یک سال از وقتی غیر رسمی و پراکنده چادر سر ن میگذره. چند ماهی هم از وقتی که کامل کنار گذاشتمش. با همه احترامی که برای عقاید اون موقع خودم و البته عزیزانی که به حرف دلشون چادر دارن قایل هستم، اما واقعا باور نمی کنم که چطور بیست و یک سال تمام، چادر سرم می . از سختی اطوکاری تا روی سر نگه داشتن و جمع و جور ش و .... جالبتر این که نگاه و رفتار غالب خانمهای چادری رو با بقیه که می بینم، واقعا حالم بد میشه. به خیلی از بقیه؛ حق میدم اگر که حس خوبی نسبت به من و چادرم نداشتند، وقتی بیشتر چادری ها؛ این طور با نفرت و تحقیرآمیز با بقیه برخورد میکنن. البته اساسا نگاه بالا به پایینی که متاسفانه غالب مذهبی ها و معتقدهای ما به سایر مردم و به قول خودشون بی دین ها دارن رو نه درک می کنم، نه تایید.....- بس نیست؟! بعد از این همه مدت طولانی ننوشتن، زیادی پرت و پلا نشد؟!..- راستی: تبلیغات جشنواره تولید کتابهای صوتی امسال، هیچ حسی در من ایحاد نکرد. حیف از استعدادم!
# خدای مهربان، دعایم همچنان سلامتی بیماران و عزیزان است، بیشتر از همیشه پدر و مادر و خواهرجانها و البته صلح و آرامش و رفاه مردمان سرزمینم.....
پ.ن: داشتم حساب می که محرم از کی شروع میشه. رسیدم به این که امشب دقیقا دو شب مانده به محرم. معادل ۹ بهمن ۸۴ که دوباره عقد کردیم. ( نزدیک به تاریخ اولین بار که ۲۴ شهریور ۷۹ بود). جالبه که دیگه خیلی چیزها یادم نمیاد. واقعا از اون حساسیت روی تاریخ ها، افتادم یا رسیدم به سنی که حافظه کمتر یاری می کنه؟....... سکوت و آرامش صبح رو دوست دارم، وقتی که هیچ ی نیست و فقط صدای پرنده هست. اگر گیج خواب نباشم البته!


امروزانه

درخواست حذف این مطلب


دلتنگی های مرا ، باد؛ ترانه ای می خواند ......

به وقت این روزها....

درخواست حذف این مطلب


- روزها تند و تند دارن میگذرن. اول هفته، چشم به تعطیلات آ هفته دارم. نمیفهمم صبح چطور به غروب و شنبه چطوری به چهارشنبه می رسه. برای آ رهفته هزارتا فکر می کنم. از تمیزی اساسی خونه تا گشت و گذار و کتاب و .... آ ش به هیچکدوم نرسیده، منتظرم صبح شنبه بشه و بر به جایی که فکر می کنم مفیدترم. - دو سه هفته پیش پستی رو شروع و نیمه ماره موند. نمیخوام تاریخش دست بخوره و کامل هم نشده. بعد همینطور مونده و پست بعدی رو هم نمیتونم بنویسم! - برای کمک به یک پایان نامه، توی تظرسنجی اینترنتی شرکت . درباره خانمهایی بود که جدا شدن. تمام مدتی که داشتم سوالها رو جواب نی دادم، با خودم فکر می که توی فاصله دو سه سال بعد از ج ، مطمینا جوابهام با الان خیلی متفاوت هست. چه از تظر احساسی و چه فمر به آینده یا حتی نگاه به گذشته زندگی مشنرک. هیچ جایی هم نبود که برای اون دانشجوی بنده خدا یادداشت بذارم که لااقل بعدذاززسوالهای عمونی دررمورد سن و تحصیلات، می پرسیدی که چندسال از جداشدن گذشته. به نظرم کلی از اعتبا اسخ ها، دقیقا به همین موضوع برمی گرده و میتونه باعث تناقض شدید توی جوابها بشه.- عوارض بالاتر رفتن سن رو حس می کنم: نور کم واقعا بیناییم رو تحت تاثیر قرار میده. از اون طرف همه اش دنبال بزرگ صفحه و بزرگتر خوندن و دیدن نوشته هام!- ماشین جدید و ضبط سالم و پر امکانات، باعث شده دوباره مسیر رو به شنیدن بگذرونم. اما تجربه خوبی نبوده برام. آهنک های زیادی شاد، میرن روی مغزم و تا چند ساعت همه اش توی گوشم زنگ میزنن. آهنگ های قدیمی هم یا می برن به خاطرات، یارسر از حسی در میارم که پر از غم و ناراحتیه و تنها چیزیه که این روزها واقعا بهش نیازی ندارم. موسیقی بی کلام هم خوابم میاره!!- بر خلاف قدیمها، اصلا تنهایی نمیاونم جایی برم. کوه که پیشکش؛ حتی تیاتر هم دیگه تنهایی حوصله ام نمیاد. از اون طرف از هر قرار و دیدار دوستانه ای استقبال می کنم. هرجور شده و حتی با کلی تاخیر، خودم رو سر قرار می رسونم و سعی می کنم زمانی که اونجا هستم، کمترربه چیز دیگه ای فکر کنم. حالا این قرار، از تنوع خوبی هم برخورداره! فرق نمی کنه دوستان قدیم مدرسه باشن یا دوست جان جانها. دوستان گروه خانم نویسنده باشند یا همکاران قدیم. از هر دیداری استقبال می کنم. ( رافی بانو. بتونم از سر کار زود بزنم بیرون؛ حتما میام پیشت). و البته که اینها غالبا شامل مهمونی توی خونه نمیشه و همه اش تپی پارک و کافی شاپ و رستوران هست یا حتی نمایشگاه! البته به جز خونه همکارجان به سر برنده در مرخصی زایمان. - از اوضاع این خاک هم که بهتره چیزی نگم و فقط دست به دعا ببریم به امید معجزه ای که سامانمان بده. البته که از خونسرذی خودم متعجبم! اما میدونم وقتی جایی شرایطی پیش میاد که هیچ کاری از دست آدم برنمیاد، بهتره به هیچ چیزی فکر نکنه و خودش رو از خبرهای بد و تحلیلهای عجیب و غریب دور نگه داره و مراقب سلامتی و اعصابش باشه تا لااقل وسط این همه کمبود، هزینه بیماری و معضل نبودن دارو بهش اضافه نشه!- بدجوری معتاد تل.گرام شدم. بدون شرکت در بحث های ساعت گذشته، شب که می رسم تک تک پیغامهای صبح تا اون موقع رو میخونم. میدونم اعتیاده، اما نمیتونم ترکش کنم!- تاریخ رو که نگاه ؛ رسیدم به روز اولین دیدار و البته تبریک تولد پسر "تو". نمیدونم چه تاثیری روی روح و روان من داشتی که از ذهنم پاک نمیشی. اما مطمینم اگر اندکی ازبار احساسی داستان کم می و عقلانیت یا منطق رو جدی می گرفتم، همون دیدار اول کافی بود برای فهمیدن این همه فاصله و نیازی به کشوندن دل، تا ی ال بعدش نبود. آخه کی میتونه برای اولین دیدار یک خانم محترم، ساعت هفت شب بهش زنگ بزنه و برای یک ساعت بعد توی یکی از شلوغترین پارکهای تهران دعوتش کنه برای صحبت جدی؟.... هرچند که در نهایت؛ از تجربه ای که بود؛ پشیمون نیستم.- حدود یک سال از وقتی غیر رسمی و پراکنده چادر سر ن میگذره. چند ماهی هم از وقتی که کامل کنار گذاشتمش. با همه احترامی که برای عقاید اون موقع خودم و البته عزیزانی که به حرف دلشون چادر دارن قایل هستم، اما واقعا باور نمی کنم که چطور بیست و یک سال تمام، چادر سرم می . از سختی اطوکاری تا روی سر نگه داشتن و جمع و جور ش و .... جالبتر این که نگاه و رفتار غالب خانمهای چادری رو با بقیه که می بینم، واقعا حالم بد میشه. به خیلی از بقیه؛ حق میدم اگر که حس خوبی نسبت به من و چادرم نداشتند، وقتی بیشتر چادری ها؛ این طور با نفرت و تحقیرآمیز با بقیه برخورد میکنن. البته اساسا نگاه بالا به پایینی که متاسفانه غالب مذهبی ها و معتقدهای ما به سایر مردم و به قول خودشون بی دین ها دارن رو نه درک می کنم، نه تایید.....- بس نیست؟! بعد از این همه مدت طولانی ننوشتن، زیادی پرت و پلا نشد؟!..
پ.ن: داشتم حساب می که محرم از کی شروع میشه. رسیدم به این که امشب دقیقا دو شب مانده به محرم. معادل ۹ بهمن ۸۴ که دوباره عقد کردیم. ( نزدیک به تاریخ اولین بار که ۲۴ شهریور ۷۹ بود). جالبه که دیگه خیلی چیزها یادم نمیاد. واقعا از اون حساسیت روی تاریخ ها، افتادم یا رسیدم به سنی که حافظه کمتر یاری می کنه؟....


زنگی که نمی زند ....

درخواست حذف این مطلب

خدایا میشه امروز، دقیقا همین امروز ؛ یک تماس تلفنی باهام گرفته بشه که خیلی برام خوب باشه و خوشحالم کنه؟ ....

یک سخن دارم، این شرح دهم، یا نه؟.....

درخواست حذف این مطلب

خیلی دلم می خواست که می تونستم مثل قدیم، انگشتهام رو تند و تند روی کی برد حرکت بدم و از زمین و آسمون و روز مره و دغدغه ذهن و عمق دل بنویسم........

از هر دری.....

درخواست حذف این مطلب


- دلم برای خودم تنگ شده... دلم میخواد ساعتها برای خودم بنشینم و کتاب بخونم، بدون این که وسوسه بازی با گوشی، حواسم رو از کتاب پرت کنه. بدون این که نگرانی کارهای خونه یِ همیشه پر از خاک، نهیب بزنه که باید به تمیزکاری و جمع و جور برسم، بدون این که اونقدر خسته و پر از ر خواب باشم که دو دقیقه بی حرکت بودن، باعث خو دن توی همون ح نشسته بشه. چقدر برای بی مشغله وبلاگ نوشتن و سر صبر و حوصله وبلاگ خوندن؛ تنگ شده. با وجود این همه تنهایی؛ چقدر دلم برای بی دغدغه با خودم تنها بودن تنگ شده .......- همین روزها، دو سال از اولین حرفهای متفاوت "تو" و پیشنهاد آشنایی بیشترت به منظور همراه شدن در ادامه زندگی، می گذره؛ کمتر از یک ماه دیگه هم دقیقا ی ال از آ ین حرفهامون. اما نمیدونم با اون همه اختلاف نظری که داشتیم و با این همه زمانی که گذشته، چرا یاد"ت" دست از سرم بر نمی داره و "تو" برام به "او" تبدیل نمیشی که کم کم کاملا از یادم بری. دلتنگت نیستم. حتی حس خاصی هم بهت ندارم. اما این یاد لعنتی، دست از سرم برنمی داره. شاید برای این که بعد سالها، اولین و البته تنها ی بودی که تونست به حریم شخصیم راه پیدا کنه و "دل" م رو بلرزونه. "تو" بهم ثابت کردی که میشه از پسِ این همه سالهای طولانی و سخت و با همه دل ش ته؛ دوباره عاشق شد؛ حتی اگر این روزها به جایی برسم که دیگه دلم حتی "عشق" هم نخواد برای خودش..... هفته پیش خیلی اتفاقی به اینستای یکی از همکارانت رسیدم و خیلی عامدانه، همه نهصد و ده ای ع ش رو دونه دونه گشتم تا پیدات کنم و چی عجیب تر از اون که ع ی که ازت دیدم ، مال همون اولین روزهای آشناییمون بود.... هرجا هستی ؛ یادت به خیر و سرت سلامت که جات برام خیلی خالیه....- این روزها تنها آرزو / دعا/ خواهش م فقط سلامتی هست و سلامتی و بعد هم سامان گرفتن این سرزمین و تمام شدن ظلم و فقر و جور .....- روی تبلت، دائم باز هست و مرتب در حال قطع و وصل. بعد دیگه سرعت اونقدر کم میشه که مرورگر و نتیجتا وبلاگ رو باز نمی کنه. با گوشی هم که میخوام بنویسم، اونقدر غلط تایپی پیش میاد و قاطی شدن حروف کناری، که جدا باعث اعصاب دیه. همین چند خط، یک ساعت وقت برده. بعد با خودم درگیرم که چرا نمیتونم بنویسم! (آی عصبانی و رنگ قرمز و این حرفها)- توی این اوضاع و احوال نابسامان،خدا رو شکر که کار هست و فعلا بد نیست. اما خب وقتی هر روز کلی خبر گرانی مواد اولیه و تعطیلی واحدهای تولیدی و بیکاری روز افزون هست، مگه میشه اطمینان خاطر داشت و امنیت شغلی؟... از طرفی مشکلاتی هست توی روابط کاری که نمیشه در موردش حرف زد و دغدغه ها رو تشدید می کنه، از طرفی باز هم خدا رو شکر که هست....- خب بعد از سبک شدن بدهی های خونه و دو مورد بازسازی سرویس ها و کمد زدن و رنگ و نقاشی، کم کم دیگه وقت عوض ماشین بود. هرچند که حیف بود پرا.ید جا.ن، اما دیگه باید باهاش خداحافظی می . اون برندی که دلم میخواست نشد چون رفت توی تحریم. یک کم دیر، اما باز هم قبل از گرانی اخیر؛ بالا ه یکی از ماشین های نیم شاسی چینی رو ثبت نام . دلم میخواست قسطی بگیرم، اما خب به لطف مدیریت محترم عامل و معاونت محترم؛ قرار شد از سهمیه شرکت استفاده کنم و مابقی رو شرکت جان تقبل کنه و به ازاش ماشین به نام شرکت جان هست و به جای ایاب و ذهاب من حساب بشه تا هفت سال. خب این یک جور امتیاز هست و باید خیلی هم خوشحال و ممنون باشم بابتش. اما اخلاق گند من، یک جورایی آلارم میده و ناراضیه. ترجیح میداد چند سال قسط داشته باشه و ماشین مال خودش باشه به جای اون که به نام شرکت باشه که مجبور باشم هرچیزی رو صبوری کنم و نشه هر لحظه که اذیت شدم یا دلم خواست، بتونم بزنم بیرون...... به هرحال با قرض و جور مبلغ و امضا از بالا و دستور و مدتی که گذشت، این هفته چینی جان مشکی رنگ رو تحویل گرفتم و پراید جان رو فروختم به جان که البته هنوز پولش رو نگرفتم برای عودت قرض مامان جان..... حالا درسته که ماشین اتومات خیلی خوبه و خیلی راحته و نیم شاسی برای خودش ابهتی داره، اما پراید جان ریز و فرز که به همه اطرافش مسلط بودم، یک چیز دیگه بود ....- فعلا اینها باشه، تا بعد که دوباره اعصابم آروم شد از این همه غلط تایپی؛ دوباره بنویسم....



یکی از آن شبهای طولانی؛ خیلی طولانی.....

درخواست حذف این مطلب
پیشاپیش از نوشتن و توصیف برخی حالات ناخوشایند، عذرخواهی می کنم.

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]

چهارم مرداد ماه به علاوه بعدا نوشت

درخواست حذف این مطلب

با خواهرجان میرم فرودگاه، دنبال مامان. موفق شده بودیم با حمایت خواهرجان که پیش بابا بمونه، مادرجان رو بفرسیتمی ک سفر سه هفته ای که هم خواهرجان ته تغاری رو ببینه و هم خودش بین ماه ها مریض داری و بهانه گیری های بابا؛ یک نفسی تازه کنه. سیستم پخش، قاطی کرده و م ن جستجو توی فولدر آهنگها.به "مهمان تو" رسید. به خواهرجان گفتم همونجا نگه داره تا بشنومش. آقای افتخاری میخونه "سلامم را جو ده، که در شهر تو مهمانم....." و من میرم به اسفند ماه 75 و اتاق کوچیک تحصیلات تکمیلی طبقه سوم دانشکده و کنگره ی شیمی که ما برگزار شه بود و ما دانشجوهای ترم ششم، با تخفیف های دانشجویی، خودمون رو قاطی بزرگان صنعت و کرده بودیم و خصوصاً توی غرفه های نمایشگاه، دنبال کشفیات جدید بودیم و البته که ماندگارترین کشفمون بیسکویت سلامت بود که شاید بشه گفت بی تغییرترین جزء بود از پس اون همه سالها ......* باورم نمیشه اون روزها چقدر سرشار از عشق و امید بودم و حالا در اوایل دهه پنجم زندگی؛ دیگه هیچ حسی نسبت به آینده ندارم؛ جز ترس رنج بیماری و نبودن عزیزانم.....* دو سال گذشته، وقتی قرار بود بریم دنبال مامان؛ قبلش باهم کلی حرف زده بودیم و توی راه هم مشغول تل.گرام بازی و .... اما امسال نیستی و کم کم میشه گفت که دیگه داره از یادم میره که بودی و از "تو" می نوشتم.......

بعدا نوشت: . این بازدیدهای زیاد روزانه، داره کم کم نگرانم می کنه و حس نا امنی پیدا کرده این خونه. پنجاه تا نود بازدید در روز، بدون شناخت، با هفته یا دو هفته ای یک دونه پست؟....... آسمون آبی، لطفا یک خبری از خودت بده. نگرانت شدم....



از هر دری، سخنی...

درخواست حذف این مطلب

- وضعیت بابا، چندان مطلوب نیست. یعنی حال عمومی و روحیه اش خوبه، اما این که با این همه ضعف، همچنان به شیمی درمانی ادامه میده یک طرف، عصبی و پر استرس بودن و دائم بهانه گیری و بحث الکی و دعوا سر هرچیزی، کلافه مون کرده. این وسط بیشتر از همه نگران مامان جان هستم. حالا می دونیم بودن این سلولهای لعنتی، یعنی چی و خودمون این همه ضعف رو می بینیم؛ اما وقتی ی به رومون میاره که چقدر اوضاع ابه و بابا ضعیف شده؛ حال آدم رو خیلی اب می کنه .....- به بهانه علاقه خواهرجان به شاتوت و مرتب براش یدن، انگار این میوه رو تازه کشفش . چه لذت عجیبی داره خوردنش. یاد شرکت جان قبلی و اون درخت های شاتوتش به خیر که گاهی چیدن و خوردن پای درخت چند تا دونه اش، قسمت ما هم می شد ....- آ ین است که خواهرجان تهرانه و سر صبح، به پیاده روی توی پردیسان میگذره. یادم میاد آ ین باری که برای قدم زدن اونجا رفتم، با "تو" بود؛ اما یادم نیست ماه رمضان پارسال بود یا شهریور ماه. نمیدونم حافظه ام ضعیف شده، یا خاطرات "تو" اونقدر برام بی اهمیت شدن که از یادم برن....- یک زمانی، یعنی تا همین چند وقت پیش، عاشق بودن ؛ یکی ز اولویت های زندگیم بود. برام مهم بود ی باشه که بتونم دوستش داشته باشم و کنارش آرامش رو تجربه کنم، ی که با بودنش، مجبور به تحمل تنهایی نباشم. اما الان مدتیه که دیگه واقعا چیزی دلم نمیخواد. سِر شدم انگار. نه تنها دلم نمیخواد ی کنارم باشه، که حتی تصور عشق هم نمی کنم. اوضاع نابسامان م.مل.کت و این همه ابهام و نا امیدی، توش بی تاثیر نبوده به نظرم. اما حس روزهای سخت پیش رو به خاطر بیماری پدر و دست تنهایی و نگرانی مادر، بیشتر من رو ازنیاز به یک همراه، دور کرده. فکر میکنم اگر ی باشه، نمیتونم موقع نیاز؛ به اندازه کافی در کنار خانواده باشم. انگار دلم هم باهام همراه شده و واقعاً چیزی نمیخواد...- در عوضش، این روزها مثل خیلی قبل تر، چسبیدم به کار و تمام فکر و ذکر و وقتم، مشغله کار هست. از اون طرف هم ارتباطات دوستانه رو قوی و از هر فرصتی، برای یک قرار دوستانه - خصوصا توی پارک - نهایت استفاده رو می کنم.- چقدر خوبه که این روزها، "دوست عزیز" این همه حضور داره. حتی اگر با پیگیری های کاری پی در پی و تکراری، کلافه ام کنه و تهدید به بلاک شدن بشه. حضورش خیلی خوبه، خصوصا این همه انرژیش و البته راحتی صمیمانه اش، وقتی میاد پیشم و آمار قطعات و م ومات رو میخواد.....- خیلی دلم میخواد بنویسم. حسرت میخورم کاش مثل قدیمها میتونستم ساعتها و بی وقفه، هر چی توی قلب و فکرمه؛ ر قالب کلمات بیارم و بریزم توی وبلاگ. اما واقعا نمیتونم. بزرگترین ظلم به وبلاگ نویسی من، توی دو مرحله اتفاق افتاد. اول نابودی بلا.گفا و از دست رفتن اون همه آرشیو و بی اعتما ، دوم اومدن گوشی های هوشمند و فاصله های طولانی روشن شدن لپ تاپ. اصلا از وقتی انگشتهام نتونستن همه حرفها رو تق و تق بزنن روی کیبر و تبدیل به کلمات بشن؛ دیگه حرف/ گله/ امید/ غم و ..... تبدیل به کلمه نشدن که با پای خودشون، بیان توی وبلاگ....
* خالق بزرگوار و مهربان، سلامتی همه بیماران و عاقبت به خیری همه مردمان رو از تو میخوام، بیشتر از همیشه برای پدر جان. و البته که ازت میخوام بیشتر از همیشه، مامان رو در آغوش خودت بگیر و بهش سلامتی و صبوری و طاقت بده ....